| کتاب : " با کاروان مولوی از بلخ تا قونیه "منتشر شد . |
| ساعت ۸:٠۳ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧ |
|
کتاب : " با کاروان مولوی از بلخ تا قونیه " به تحقیق و نگارش : حسن گل محمدی توسط :انتشارات"فرا دید نگار"در تهران منتشر شد.علاقمندان برای تهیه آن به کتابفروشی های تهران یا نمایشگاه کتاب مراجعه نمایند.
کلمات کلیدی:
|
|
| کتاب : " شاهنامه برای همه "در تهران منتشر شد . |
| ساعت ٧:٥۱ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧ |
|
کتاب : " شاهنامه برای همه " به تحقیق و نگارش : حسن گل محمدی توسط انتشارات"فرادیدنگار" درتهران منتشر شد .علاقمندان می توانند این کتاب راازکتابفروشیهای تهران و یا نمایشگاه کتاب تهیه نمایند .
کلمات کلیدی:
|
|
| در گذشت دکتر قمر آریان پژوهشگری متعهد و همسری نمونه |
| ساعت ٩:٥٠ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸ |
|
در گذشت دکتر قمر آریان پژوهشگری متعهد و همسری نمونه
دکتر قمر آریان استاد ادبیات پژوهشگری متعهد و همسر زنده یاددکتر عبدالحسین زرین کوب پس از مدتی بیماری در بعد از ظهر روز بیست و سوم فروردین ماه نودویک درسن نود سالگی این جهان خاکی را وداع گفت و به همسر و مراد خود روانشاد دکتر زرین کوب پیوست . دکتر قمر آریان در سال 1301 در قوچان متولد شد . در آن زمان این شهر مدرسه ی دخترانه نداشت.پدر قمر که فرد معتبر و سرشناسی بود اقدام به تاسیس مدرسه ی دخترانه در این شهر کرد و امکان را برای تحصیل اووهم سالانش فراهم ساخت . قمر دوره ی ابتدائی را در زادگاه خود به پایان برد و توانست مدرک دوره ی اول دبیرستان را در مشهد به صورت آزاد با کسب مقام اول بدست آورد . آنگاه وارد دانشسرای مقدماتی گردید و سرانجام در تهران دیپلم ادبی گرفت .وی که عاشق مطالعه و درس بود در سال 1324 وارد دانشسرایعالی گردید و چندی بعد پس از اخذ لیسانس در دوره ی دکتری ادبیات فارسی پذیرفته شد . در این زمان با همسر آینده ی خود دکتر عبدالحسین زرین کوب هم کلاس گردید . رساله ی دکتری او "مسیحیت و تاثیر آن در ادب فارسی" بود که تحت نظر استادعلی اصغر حکمت آن را در دانشگاه تهران به پایان برد.دکتر آریان که به زبانهای فرانسه و انگلیسی تسلط کامل داشت مدتی به انجام کار ترجمه همت گماشت و آثاری همچون "شرق نزدیک در تاریخ " نوشته ی پروفسور فیلیپ و " جهان اسلام " اثر برتولد اشپولر را به زبان فارسی در آورد . از آثار تالیفی ایشان هم می توان به کتاب زندگی "کمال الدین بهزاد" اشاره کرد . اما شاهکار زندگی دکتر قمر آریان تعهد همسری او نسبت به دکتر عبدالحسین زرین کوب نویسنده محقق و تاریخ نگار شهیر معاصر است که اگر وی آرامش خیال را در زندگی برای این استاد ارجمند فراهم نمی ساخت دکتر زرین کوب نمی توانست آثار ارزشمند خود را به رشته ی تحریر در آورد.قمر در این رابطه این گونه اظهار نظر کرده است : " آثار دکتر زرین کوب به قدری در نظرم با ارزش بود که وقتی کارهای خودم رابا آنها مقایسه میکردم شرمنده میشدم. مرحوم زرین کوب از نبوغی ویژه برخوردار بود.علم و دانش از او می تراوید . او به هیچ کمکی نیاز نداشت .همیشه به من می گفت خیلی چیزها درذهنم هست که هنوز نگفته ام .شما تعداد کتابهای او را ببینید مگر ممکن است بدون نبوغ کسی در طی 78 سال عمر این همه کتاب تالیف کند . " آری قمر زندگی خود را وقف کارهای پر ارزش همسرش استاد زرین کوب کرد و او را همچون مرادخود قبول داشت .همین رشته ی پر مهر و محبت باعث شد این زوج تحصیل کرده و اهل قلم در حالیکه فرزندی نداشتند تا پایان عمردرکنار یکدیگر زندگی را سپری کنند و در بالاترین سطح علمی و ادبی بدرخشند . اینک زرین کوب که سال های پیش بار سفر بسته و به دیار بافی شتافته بود پس از سیزده سال قمر آریان به او می پیوندد تا در مقبره ی دو طبقه ای که دربهشت زهرا برای آنها فراهم شده است با ر دیگر آن دو در کنار هم آرام گیرند . روان پاک هر دوی این نخبگان اهل قلم شاد باد . 13 / 4 / 2012 25 / 1 / 1391
کلمات کلیدی:
|
|
| نوروز در غربت |
| ساعت ٩:٢۸ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢ |
|
نوروز در غربت
بهار آمده است پنجره ی رو به باغ را می گشایم نسیم نوروز مرا نوازش می دهد به یاد وطنم ایران می افتم هیچ چیزی مرا در این غربت جز یاد ایران و هموطنانم شاد نمی کند .
بوی بهار و نوروز همه جا را پر کرده است در هر گوشه و کناری در شهر تورنتو بازار نوروزی بر پاست دختر کوچکی با پیراهن گلی به آکواریم بزرگ پرازماهی های قرمز نگاه میکند ظرف پر آب کوچکش را جلو می آورد تا ماهی قرمز با خود ببرد تاآخرین لحظه چشم ازحرکت ماهیها بر نمیدارد چقدر زیبا فارسی صحبت می کند اسم او " رویا " است نمیدانم در پس نگاههای معصوم و شورانگیزش چه تصوری از عید نوروز دارد ؟
مادرش با سبزه و سنبل به کنار ما می آید پول ماهی ها را می پردازد تازمانیکه مغازه راترک میکند به من زل زده است با لبخند به او می گویم : " عید شما مبارک "
پیرمردوپیرزنی باچهره ی شاد واردمغازه میشوند چقدر لباس آنها زیباست بهار و نوروز را با حضور خود برکت می بخشند به آنها سلام می کنم به احترام من پیرمرد کلاهش را از سر بر میدارد چین وچروکهای زیبایی چهره ی مادر بزرگ را تزئین کرده گل قشنگی به یاد بهاربه پیراهن خود زده است دستهای پدر بزرگ را می بوسم عصایش را به دست چپ می گیرد و صورت مرا می بوسد به یاد پدر و مادر خودم می افتم که سالیان درازی است آنها را از دست داده ام عید امسال اصلا بوی غربت نمی دهد هر چه غم و غصه داشتم از دلم بیرون رفت .
بوی عطر سنبل فضای مغازه را پر کرده است یکی از کارکنان مدام اسپند دود می کند بازار نوروزی سوپر مارکت در پلازی ایرانیان از جمعیت مملو است همه شادی هایشان را با هم تقسیم می کنند چقدر نوروز زیباست بچه ها معنی عیدرا ازما بزرگترهابهتر می فهمند احساس می کنم در ایران هستم ترنم ترانه های نوروزی روح رابه پرواز درمی آورد شاخه های گل بید مشک در ظرف آب برای رفتن به پای سفره ی هفت سین بی تابی می کنند ظرف های کوچک سمنو مرا به یاد بازار تجریش می اندازد و " سمنوی عمه لیلا " .
یک لحظه چشم هایم را روی هم می گذارم احساس میکنم کسی دستهایم را می فشارد گرمای این دست شبیه دستهای مادر من است به کودکی هایم فکر می کنم و به مهربانی های پدرم که چگونه همه در کنار هم زیر کرسی و پای سفره ی هفت سین بهار و نوروز را جشن می گرفتیم .
اینک جسمم در غربت و روح من در گورستان زادگاهم به دنبال آنها می گردد سرنوشت زندگی غربت نمی دانم چه بگویم ؟ برای فرار از هجوم این افکار چشم هایم را می گشایم میان ایرانیان مهاجر خودم را گم می کنم گم شدن در خود هم عالمی دارد .
لحظه ای همه چیز را از خاطر می برم چشمم به پسر بچه کوچکی می افتد که اوهم به ماهیهای داخل آکواریم خیره شده است پس از شصت سال گم شده ام را پیدا می کنم این منم که به کودکی هایم بر گشته ام .
چقدر بهار و نوروز زیباست که دو بار مرا به کودکی هایم باز گردانده است بیهوده نیست که من عاشقم عاشق بهار و نوروز و عاشق کودکی هایم .
حسن گل محمدی تورنتو - 1 / 1 / 1391 20 / 3 / 2012
کلمات کلیدی:
|
|
| کتاب "من و خیابان یانگ " داستان های غربت منتشر شد . |
| ساعت ٤:۳٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ |
|
کتاب : "من و خیابان یانگ " داستان های غربت
نوشته ی : حسن گل محمدی توسط انتشارات خردمند در کانادا - تورنتو منتشر شد .
کلمات کلیدی:
|
|
| کتاب "شاهنامه برای همه " منتشر شد . |
| ساعت ٤:۱۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ |
|
کتاب : " شاهنامه برای همه "
نوشته ی : حسن گل محمدی ( تمامی شاهنامه به نثری ساده و روان) در کانادا ( شهر تورنتو ) منتشر شد .
ناشر : انتشارات سرای بامداد کانادا - تورنتو - ریچموند هیل
کلمات کلیدی:
|
|
| دکتر سیمین دانشور - مادر ادبیات داستانی معاصر در گذشت . |
| ساعت ٧:٠۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ |
|
دکتر سیمین دانشور مادر ادبیات داستانی معاصر در گذشت
جامعه ی فرهنگی کشورمان هنوز در سوگ از دست دادن دکتر پرویز رجبی و سالگرد در گذشت استاد ایرج افشار به سر می برد که ناگهان اتفاق ناگوار دیگری افتاد و قصه گوی نسل سرگردان اهل قلم شامگاه روز پنجشنبه 18 اسفند 1390 به سرای باقی شتافت . دکتر سیمین دانشور اولین زن داستان نویس مدرن به معنی واقعی است که دارای نثری پخته و متاثر از زبان و درد مردم سر زمین خود بود . او خالق آثار ماندنی و روشنگرانه ای بود که از تعهد قلم و تفکر خلاق و هدفدار وی نشات میگرفت. رمان سووشون که در سال 1348 خورشیدی و در بحبوحه ی دوران اختناق فرهنگی شدید به بازار عرضه شد داستان یک خانواده ی شیرازی است که در زمان جنگ جهانی دوم همراه با فرهنگ و سنت های محلی هنگام رویارویی به فشارهایی که از طرف جامعه بر آنها وارد می شد به هشیاری می رسند و در جهت رسیدن به اهداف آگاهانه در مقابل این فشارها از خود واکنش نشان می دهند . این چیزی بود که تئوری ذهنی نویسنده ی متعهد آن را لازمه ی پیروزی و موفقیت برای مقابله با دیکتاتوری و اختناق زمان خود تشخیص داد و آن را در ادبیات روشنگری متعهدانه برای آگاه سازی جامعه ای مرده و بی تحرک بکار گرفت . این روند تفکر متعهدانه در طول زندگی فرهنگی و ادبی دکتر دانشور ادامه پیدا کرد و در مجموعه ی سه جلدی ادبیات سرگردانی (جزیره ی سرگردانی - کوه سرگردان - ساربان سر گردان )به اوج خودرسیدبطوریکه وی زندگی اجتماعی وسیاسی قشرهای مختلف جامعه بویژه صنف دانشگاهی و روشنفکر پیش از انقلاب 1357 تا بعد از آن را هنرمندانه و متعهدانه به تصویر کشیده و با قلمی زیبا که از پختگی و بیان رسایی بر خوردار است تطور جامعه و فضای زیستن اختناق آور و تیره و تار طبقات اجتماعی را همچون نقاشی ماهر و زبر دست با ریزه کاریهای بی مانند نشان داده است . خود سیمین در مصاحبه ای با علی دهباشی از میان آثار خود رمان جزیره ی سرگردانی راترجیح میدهد و در مقایسه بین سووشون و این کتاب می گوید : " در سووشون یوسف یک قهرمان یا یک مصدق محلی است که آذوقه (نفت ) به ارتش بیگانه نمی فروشد و مثل مصدق یک دنده است و سر راست و صریح است و کشته می شود اما جزیره ی سرگردانی وسعت و فراگیری بیشتری از سووشون دارد . صحنه هم تهران است . در حقیقت این کتاب مانیفستی است یا شهادتی است بر آنچه در کشور ما جریان داشته و جلد اول آن کلیدی برای درک مقدمات جابجایی قدرت از شاه به انقلاب . ضمنا قهرمان هم ندارد . همه کمابیش بسته به موقعیت و نهاد خودشان سر گردانند . خودم در مجاورت جزیره ی سز گردانی در حاشیه ی کویر چندین روز زندگی کرده ام ..." دکتر سیمین دانشور در شیراز و در یک حانواده ی فرهنگی و تحصیل کرده به دنیا آمد . پدرش پزشک بود . وی از دانشگاه تهران مدرک دکتری ادبیات فارسی گرفت و سال ها در دانشگاه تهران و دانشگاههای دیگر به تدریس هنر و زیبائی شناسی پرداخت . اتفاق بسیار مهم زندگی او آشنایی با جلال آل احمد بود که منجر به ازدواج با وی شد .اگر چه آنها صاحب فرزندی نشدند ولی زندگی سرتاسر پر عشق و محبت و احترام خود را تا پایان عمر تداوم بخشیدند . سیمین چندان گرایش و عقیده ای به مسائل سیاسی نداشت ولی به دلیل زندگی مشترک باجلال آل احمدناخواسته به وادی سیاست کشیده شد.زندگی باشخصیت خاصی هم چون آل احمد که شمع محفل روشنفکران معترض در دهه های سی و چهل بود او را از یک زندگی خانوادگی با آرامش و سکوت که همواره طالب آن بودبسوی یک محیط پراز تاب و تب سیاسی اجتماعی و اعتراض آمیز سوق داد . منزل سیمین و جلال پایگاه روشنفکران ناراضی از حکومت وقت شده بود که با سیستم ساواک و اختناقی که پهلوی دوم ایجاد کرده بود همواره در مبارزه بودند . جلال آل احمد که آدمی تیزهوش زیرک وفعال بوددرجریان یک زندگی پر تلاطم و با آرامش درونی که سیمین برای اوفراهم می کرد و تکیه گاهی محسوب میگردیدکتابهای تاثیرگذاری همچون "غرب زدگی" و "در خدمت و خیانت روشنفکران " را تالیف کرد و با طرزی نمادین و قلمی تندوعجول که سبک خاص او بودشیرازه ی جریان های سیاسی و اجتماعی را که رژیم اختناق پهلوی دوم پایه گذاری کرده بود در نوردید و مایه ی قوت و سنگر مقاومت برای اهل قلم و روشنفکران زمان خود شد . دکتر دانشور که وضعیت کار و زندگی خود و هم نسلانش را همچون " گلی روئیده در مرداب " تلقی می کرد زندگی کردن درکنارجلال ودوستانی مانندنیمایوشیج را این گونه شرح میدهد: " نیما همسایه ما بود اساسا ما به خاطر نیما و همجواری با او این خانه را ساختیم . (یعنی جلال ساخت) . برای عالیه خانم سخت بود که هر شب دور نیما جمع شوند و او پذیرایی کند . به همین جهت نیما به خانه ی ما می آمد . یک بخاری دیواری داشتیم که هنوز هم داریم.شب های دراز زمستان روشن می کردیم . منقلی هم آتش می کردیم . بعضی از معاصران غالباشاعریانویسنده یا اهل دل جمع میشدند. جلال هم که سر پیاز بود و من هم لابد ته پیاز . شمعی روشن می کردیم . (برق نداشتیم ) نیما قیافه ی پیامبرانه ای داشت با موهای سفید و چشم های درشت و سیاهش و حالت طنزی که درقیافه اش بود.نیما شعرهایش را می خواند جوری میخواند که انگار همه هستیش رانثارمان می کرد ومن چشم میدوختم به شعله های آتش و می اندیشیدم که شعرهای آتشناک نیما با آن شعله ها به بام بر می شود .شعرهایش را طوری میخواند که انگار آنها همان آن از ذهنش برون تراویده اند . نیما می توانست خیلی بزرگتر از آنچه بود بشود . اگر در محیط سرشارتر وقدردان تری زندگی می کرد . راستش همه ی هنرمندان ما می توانستند بزرگتر از آنچه هستند بشوند . " ما در مرداب روییدیم . گلهای مفلوکی بودیم که در لجن روییدیم ... " آنچه که در بیان افکار و زندگی اجتماعی و فرهنگی دکتر سیمین دانشور مهم است آن است که او در حیطه ی زندگی خانوادگی فردی با کیاست و همدم و پشتیبان همسرش جلال آل احمدبودولی درزندگی فرهنگی و ادبی خود شخصی شاخص و مستقل به حساب می آمد.وی حتی حاضر نشد نام خانوادگی فرهنگی خود را تحت نفوذ نام همسرش آل احمد قرار دهد و خویش را سیمین آل احمد بنامد . همواره سیمین دانشور باقی ماند و با همین نام به خلق آثارش پرداخت . زندگی فرهنگی و اجتماعی دانشور با شناخت کامل از هنر و زیبایی های زندگی وجامعه بود و او خود از این تفکر و اندیشه در کارهایش بهره ی فراوانی برد . ضایعه ی در گذشت سیمین دانشور که به حق " مادر ادبیات داستانی معاصر " محسوب می گردد را با بیان مطالبی در رابطه با هنر و هنرمند از نوشته هایش به پایان می برم که شامل نظری بسیار ارزشمند و کار شناسانه است و می تواند الگو و خط مشی برای اهل قلم و بویژه جوانان باشد : " هنر با چندین عامل بستگی دارد . اول با زندگی .بعد با جریان های فکری اعم از فلسفی و علمی و مذهبی و احساسات زمان هنرمند و در مرحله ی سوم با روانشناسی فرد و اجتماع و با این وابستگی هاست که هنر امری مطلق و قطعی نیست و زیبایی هم که تار و پود آن را به هم می بافد نسبی و تغییر پذیر است . پس هنر خلق خود را بیشتر مرهون هنرمند است که در زمان معین در اوضاع و شرایط خاص محیط زندگی می کند . طبیعت خود به تنهایی گرهی از کار هنرمند نمی گشاید هر چند هنرمند نیز به نوبه ی خویش دور مانده از طبیعت و جهان و زندگی کاری از پیش نمی برد . اما در مرحله ی خلق هنری دید خاص هنرمند حتی ازموضوع و مدل نیز مهمتر است . زیرا همین دید خاص است که باعث می شود در باره ی موضوع واحد از هر زبانی سخنی تازه و غیر مکرر بشنویم . در حقیقت فرق میان طبیعت و هنر در این است که طبیعت آنچه را دارد بی محابا و به رایگان در معرض نمایش قرار می دهد به همه چیز نظر یکسان دارد و بی اعتناست . تعریف هنر بطور کلی به هر یک از این هنرها با جزئی تغییر قابل انطباق است . چنانکه می توان گفت : هنر ادبیات و شعر هنر خلق زیبایی بوسیله ی کلماتست.هنر موسیقی خلق زیبایی بوسیله اصوات و نقاشی خلق زیبایی به مدد خطوط و رنگهای مناسب است.حجاری و معماری و مجسمه سازی هنر خلق زیبایی در احجام است . اما شرط این تعریف این است که حالت و احساس خاصی که گفته شد در اثر هنری بدرخشد و به بیننده و شنونده منتقل گردد و همین حالت و احساس است که هنرها را از آثار مشابه آنها متمایز می سازد . " اینک که سیمین به جلال پیوسته است روان پاکشان مینوی و حضورشان در دلها پایدار باد .
حسن گل محمدی - 9 / 3 / 2012 19 /12 / 1390
کلمات کلیدی:
|
|
| در فقدان استاد دکتر پرویز رجبی |
| ساعت ٩:۱۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ |
|
در فقدان استاد دکتر پرویز رجبی درشامگاه روزجمعه بیست و یکم بهمن ماه پرونده ی زندگی مردی بسته شد که به عشق ایران وایرانی قلم زد و واقعیت های تاریخی سرزمین کهن پدریش را از لابلای هزاره ها و سده های گم شده با کنجکاوی ویژه ای برای نسل های آینده به رشته ی تحریر در آورد. استاد دکتر پرویز رجبی مورخ - مترجم - نویسنده و شاعر بزرگ کشورمان که قلبش آکنده از عشق به ایران بود روی در نقاب خاک کشید. وی به تمام معنی نمونه و الگوی استقامت و پایداری در مقابل حوادث زندگی و بیماری بود . در حالی که سخت دچار عارضه ی جسمی شده بود همچنان عاشقانه به کار تحقیق و پژوهش ادامه می داد. دکتر رجبی در روستای امامقلی قوچان در سال هزاروسیصد و هیجده خورشیدی به دنیا آمد . در مشهد دیپلم گرفت و مدتی در اداره ی فرهنگ قوچان خدمت کرد . در سال هزار و سیصد و چهل ودو به آلمان رفت . پس از هفت سال با مدرک دکترای ایران شناسی به ایران بر گشت و به توصیه ی استاد ایرج افشار و استاد باستانی پاریزی به دانشگاه اصفهان رفت و به تدریس و تحقیق پرداخت ولی پس از مدتی توسط ساواک از این دانشگاه کنار گذاشته شد . درسال سال هزار و سیصد و پنجاه و یک مرکز تحقیقات ایران شناسی را تاسیس کرد . فضای سانسورزده و غیرقابل تحمل سال های اختناق آن زمان عرصه را برکارهای تحقیقاتی و روشنگری او تنگ کرد بطوریکه در سال هزاروسیصد و شصد وهفت دوباره به آلمان برگشت ومدت شش سال به تحقیق و تدریس در دانشگاه های ماربورگ و گوتینگن مشغول شد . در سال هزاروسیصدوهفتادوسه دوباره به ایران بازگشت وریاست بخش ایران شناسی را دردایره المعارف اسلامی به مدت پنج سال به عهده گرفت . در سال هزاروسیصدوهفتادونه بر اثرسکته ی مغزی و فلج شدن نیمی از بدنش خانه نشین شد اما همواره به تحقیق و پژوهش ادامه داد . در پائیز وزمستان سال هشتادونه دوران سخت بیماری و شیمی درمانی را پشت سر گذاشت و سر انجام در شامگاه روز بیست ویکم بهمن ماه نود در منزلش جهان را بدرودگفت . ازآثارمنتشرشده ی این استاد می توان به کتابهای : هزاره های گمشده وسده های گمشده در تاریخ ایران - ایران شناسی - تاریخ ایران دردوره ی ایلامی - تاریخ ایران دردوره ی سلوکیان و اشکانیان - کریمخان زند و زمان او - از زبان داریوش (ترجمه ) اشاره کرد . استاد رجبی قلمی شیوا و نثری روان داشت - مجموعه های فراوانی از قصه - رمان وشعراز وی به چاپ رسیده است . خود او رمان " سیمرغ " اش از همه بیشتر دوست داشت . استاد دکتررجبی راحدود چهل سال است که ازنزدیک می شناختم . عاشقانه او را دوست داشتم . اول بعنوان انسانی والا و درست بعد بعنوان استاد خودم که الگوی بسیاری از افراد نسل ما بود . درصداقت گفتارو نگارش آثار . هر بار که دلم می گرفت و از نوشتن باز می ماندم به حضورش می شتافتم و یا از وبلاگش که در آن درس پایداری و استقامت در مقابل گرفتاری ها را به ما می داد استفاده می بردم . اما امسال تابستان و پائیز هر چه اصرار کردم اجازه نداد تا او را ببینم . نه آن که دلش نمی خواست دوست نداشت او را در ماه های آخرزندگی که درد و بیماری و تنهائی در فشارش گذاشته بودند در حالتی ببینمش که شایسته نبود . اما هر هفته تلفنی با او صحبت می کردم و درونم آرامش می گرفت که استاد هنوز در جامعه ی فرهنگی ما حضور دارند . درپشت میز کارش در کنار سالن پذیرائی روبروی مونیتور کامپیوترش که دنیای تنهائی او را به بیرون پیوند می داد . دلم به همین هم خوش بود که لااقل او می نویسد . پس پایدار است . پس مقاوم است . مقاوم در مقابل همه گونه ناملایمات زندگی . مقاوم در برابر بیماری و درد . مقاوم در برخورد با آنهائی که نوشتن برای ایران و ایرانی را بر نمی تافتند . روز نوشته های او آغاز گر هر روز فعالیت های زندگی من بود . آنگاه که پس از بهمن هشتاد و نه این نوشته ها تکرار نشد باز دوباره دلم فروریخت . بی صبرانه به روزآوردم و به استاد تلفن کردم . دیدم کسالت او زیادترشده است. مدتی در بیمارستان بود . عجب مرد بزرگی بود با همه ی آن چیزهائی که می خواستند او را از پای در آورند دلیرانه مبارزه می کرد . هر روز چشم هایم به مونیتور بود تا نوشته ی دیگری از او بخوانم . آخرین سروده اش را بارها تکرار می کردم که جانش را هم با دیگران تقسیم کرده بود : " تقسیم جان برف خالق گرماست و دیوار روبرو بی جان نیست تا من هستم من با تکرار کودکی زندگی را تفسیر می کنم و تنهائی را تنها می گذارم تا آرزوها در رسیدن به رنگین کمان با فراغ بال پر بگشایند دیوار رو برو بی جان نیست تا هستم جانم را با دیوار تقسیم می کنم سیمرغ هم از سی مرغ درونم خبر دارد هفدهم بهمن هشتاد و نه " وقتی روز شنبه بیست و دوم بهمن ساعت هفت صبح به وقت تهران تلفن منزلم درغربت به صدا درآمد دلم فروریخت . صدای بغض آلود دوستم از تهران که من یک هفته قبل آنجا را ترک کرده بودم پرواز سیمرغ جان دکتر رجبی را به من خبر داد . دنیا به روی چشمانم تیره و تار شد و ناخودآگاه احساس کردم همه چیز را از دست داده ام . به یاد دو ماه قبل افتادم که اوچگونه دربزرگداشت استاد باستانی پاریزی در روزنامه ی شرق سوگنامه ی پایان زندگی خود رانوشته بود. اولین بار بود که آن بزرگ مرد اهل قلم از نوشتن باز مانده بود . تلفنی برای باستانی پاریزی این گونه پیام داده بود : " دلنشین ترین کلام معاصر " " کاش سلاطون لختی امانم می داد تا بتوانم در باره ی مردی بنویسم که دلنشین ترین کلام معاصر است .چگونه بتوانم سوار بر درد تا پاریز بتازم؟ توسن خیال هم برگستوان انداخته است . چگونه بتوانم در باره ی مردی بنویسم که به تنهائی و یک تنه یک محفل بزرگ است و انجمنی دلپذیر و آرام بخش؟ باستانی پاریزی بوستانی است با هزارپالیز که هزار کندو عسل را تغذیه می کند .دلم می خواست می توانستم در باره ی این بوستان و هزار دستانش قلم بفرسایم . دلم میخواست این محفل بزرگ را به شیوه ی خودم به ثبت برسانم . افسوس که نمی توانم . روز نامه ی شرق ویژه نامه ی بزرگداشت استاد باستانی پاریزی پانزدهم دی ماه هزار و سیصد و نود " شایسته نمی دانم برای استاد دکتر پرویز رجبی سوگنامه بنویسم . دلم را به فرازهائی از گفتگویی که سالهای قبل با او داشتم تسکین می بخشم که در آن نکته های ارزشمندی را برای ما گفته است . بسیار نکته سنج و زیبا به سوالات من جواب می داد . لحظه ای آرام و قرار نداشت . او دنیای استقامت و پایداری بود . در تمام وجودش عشق و شور وامید موج می زد . وقتی از استاد پرسیدم قد شما چقدر است؟ زیرکانه به من گفت : "اندازه ای است که اگر کسی خواست توی سرم بزند دستش برسد . " با این جواب آه از نهادم بر آمد و بر این روزگار و مدعیان دروغین زبان و فرهنگ ایرانی نفرین کردم . از او پرسیدم : شما به غیراز کارهای دانشگاهی و نگارشی به چه کار دیگری علاقمند هستید ؟ به من جواب داد : عاشق شدن . پرسیدم : عاشق شدن به چی ؟ گفت : به هر چیزی که من را راضی کنه . نوشتن - دوست داشتن و مهربانی کردن .عجب تعبیر قشنگی ازعشق ارائه می داد .عشق از نظر اویعنی دیگران را بیشتر از خود دوست داشتن . حتی در جواب من که پرسیدم : با چه تیپ آدم هائی سروکار دارید ؟ گفت : آدم های عاشق پیشه . و در جواب این سوال که پرسیدم : اگر شما وقت آزاد داشته باشید چه کار می کنید ؟ با لبخند پاسخ داد : عاشق می شوم . او واقعا عاشق بود . عاشق ایران و ایرانی . در باره ی ایران می گفت : " من ایران را نگین انگشتری جهان می دانم . به دلایل زیاد از لحاظ فرهنگی - مدنی - تاریخی - اجتماعی و موقعیت طبیعی . " جامعه ی فرهنگی کشورمان را درمانده می دانست و ریشه ی این درد را این گونه تفسیر می کرد : " ما الان زندگی مجازی داریم . صبح که داریم از خانه می آئیم بیرون می رویم به میدان جنگ برای نان درآوردن - مقابله با سعایت های همکارهای اداریمان- برای ازدست ندادن همان شغل فکستنی که داریم. برای دروغ گفتن . دروغ را دوست داریم . عادت کرده ایم . " دنیائی از حرف های نگفته و نکته های ابراز نشده در ذهن و افکار استاد رجبی وجود داشت وزیرکی می خواست تا اورا که معدن این گونه تفکرات بود به حرف در آوری تا از نگفته برایمان بگوید . بی جهت نبود که دنبال هزاره ها و سده های گم شده بود.او همواره دنبال گم شده ی خود می گشت. گم شده اش ایران راستین بود که بر اثر مهاجمان بیگانه و درون ستیزان بی خرد به پلشتی آلوده شده بود . استاد همچون غواصی به دنبال آن ایران درست و پاکی بود که گم شده بود . در این باره و اینکه چه شد ما از فرهنگ اصلی مان دور افتادیم اینگونه سخن گفت : " جامعه ی ما بر سردو راهی بلکه بر سر یک چهار راهی بوده است . همیشه در طول تاریخ . ما همان کاری را که در گذشته کرده ایم باز هم خواهیم کرد . سلوکی ها آمدند اینجا طولی نکشید که لگد خوردند و رانده شدند. ما سکندری می زنیم بر آنچه که گذشته است . هزار اسکندر نامه که بخوانی سکندری در او نیابی . ما از اسکندر یک پیامبر خودی می سازیم که به مقام ابراهیم می رود در مکه . ما آب سکندر می نوشیم .مست می کنیم . آدم می شویم . شعور پیدا می کنیم . بنا بر این ما دراین زمان هم راه تاریخی و سیستم و روش رندانه ی خودمان را ادامه خواهیم داد . همانطوریکه اسکندر حدود یکصد و بیست سال طول کشید تا آثارش پاک شود وضعیت بحرانی ما هم همین طوره . سال ها طول می کشد تا از پسش بر بیائیم . ما از بحران خوب در می آئیم . مغول ها می آیند برای ما مسجد گوهر شاد می سازند . زیباترین آثار هنری ایران از نظر معماری از زمان مغول و سلجوقیان باقی مانده است . " سرتاسرآثار و نوشته های روانشاد استاد دکتررجبی پر از نکته هایی است که ما را برای یک زندگی درست و سالم با فرهنگ و هویت ایرانی آماده می کند . اساتیدی همچون دکتر رجبی باقی مانده ی نسل های طلائی در ایران بودند که دیگر تکراری ندارند . امروز اگر این استاد را در میان خود نداریم . آثارش را داریم . عطر گل را از که جوئیم از گلاب . چقدر زیبا است با خواندن نوشته های ارزشمند این انسان فرهیخته از راه و رسالتی که بر عهده داشت واقف شویم و فرهنگ راستین ایرانی را همواره زنده نگه داریم که خواسته های آن مرد بزرگ هم همین بود . روانش شاد و جایگاهش مینوی باد حسن گل محمدی -25 /11 /1390
کلمات کلیدی:
|
|
| دنیا برای من بی عشق |
| ساعت ۱:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ |
|
دنیا برای من بی عشق
ای نازنین دیر آشنا دنیا برای من بی عشق چون محبسی است تنگ و کوچک سرد و تهی ز نور خورشید خالی ز شور و امید .
ای نازنین دیر آشنا دنیا برای من بی عشق شبی است سیاه و خاموش دور از شکوه مهتاب بی بهره از ستاره و صبح طولانی و کشنده .
ای نازنین دیر آشنا دنیا برای من بی عشق غرق است در نفرت و سیاهی سرشار ز حسرت و تباهی بی هیچ ره رهایی .
ای نازنین دیر آشنا دنیا برای من بی عشق خاموش و مرگ زاست بی هیچ نوای مستی خالی ز هر نشان و هستی.
ای نازنین دیر آشنا دنیا برای من بی عشق گوری است سیاه و تاریک بی انتها و مقصد در کوره راهی باریک .
ای نازنین دیر آشنا دنیا برای من بی عشق جایی برای من نیست تا می تپد به سینه این دل بدون عشق هرگز حرفی برای گفتن نیست .
ای نازنین دیر آشنا دنیا برای من بی عشق عشقی که دوست دارم بیشتر ز خود من دیگران را روزی اگر نباشد این عشق جز مرگ مرا سخن نیست . حسن گل محمدی "فریاد" 24 / 10 / 1390
کلمات کلیدی:
|
|
| آثار در دست انتشار "حسن گل محمدی "به شرح ز یر است. |
| ساعت ۱٠:۳٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ |
|
با استعانت از ایزد متعال واقدامات صورت گرفته نتایج هفت سال تحقیق و پژوهش مستمر اینجانب تحت عناوین زیر توسط ناشرین مختلف در دست انتشار است: 1-از بلخ تا قونیه 2-شاهنامه برای همه 3-فلسفه واهداف جشن های ملی ایرانیان 4-دیوان کامل اشعارشاطر عباس صبوحی قمی (چاپ سوم) 5-فتحعلیشاه قاجار و قضاوت تاریخ (چاپ دوم) 6-مدیریت تطبیقی 7-عاشورا و شعر فارسی (چاپ دوم) 8-قصه ها وافسانه های مردم و سرزمین کانادا (ترجمه) 9-فریاد آفریقا (ترجمه شعر شاعران آفریقایی) 10-مهاجران خسته دل (رمان) 11-دیوان کامل اشعار مولانا دهقان کیلانی 12-یکصد پنجره به باغ شعر و ادب فارسی 13-من دلم تنگ شده است...(مجموعه شعر ) 14-دیدن با چشمی دیگر به مجرد انتشار علاقمندان و دوستان را از چگونگی تهیه آنها مطلع خواهم نمود.
کلمات کلیدی:
|
|
| کتاب"دیوان کامل اشعار ناصرالدین شاه قاجار"منتشر شد. |
| ساعت ۸:٥٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ |
|
کتاب : "دیوان کامل اشعار ناصرالدین شاه قاجار "
به تحقیق و اهتمام " حسن گل محمدی" در چهارصد و بیست صفحه قطع وزیری توسط انتشارات علم منتشر شد. علاقمندان میتوانند به کتابفروشی معتبر تهران و شهرستانها برای تهیه ی آن مراجعه فرمایند.
کلمات کلیدی:
|
|
| کتاب "نیما چه می گوید ؟ " منتشر شد. |
| ساعت ۱٠:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱ |
|
کتاب :
"نیما چه می گوید ؟ " نقد و بررسی یادداشت های روزانه ی نیمایوشیج نوشته ی :حسن گل محمدی در ششصد صفحه منتشر شد. ناشر :انتشارات سخن علاقه مندان می توانند به کتابفروشی معتبر تهران وشهرستان ها برای تهیه ی آن مراجعه کنند .
کلمات کلیدی:
|
|
| سوگنامه ی شادروان استاد دکتر ایرج افشار |
| ساعت ۱۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠ |
|
سوگنامه ی شادروان استاددکتر ایرج افشار
ای دریغا ایرج افشار رفت آن ادیب صاحب آثار رفت آن که او بود عاشق ایران زمین دل همی کندازکه و کهسار رفت اسوه ی صاحب قلم بود عاقبت با هزاران مطلب و گفتار رفت عاشقی بود اهل تالیف و کتاب عاشقانرا سنجش و معیار رفت پشتکاری در ره تحقیق داشت با کتاب و نامه و طومار رفت نسخه پرداز دل تاریخ بود کارشناس عاشق پر کار رفت آن که دائم با قلم همراه بود بی قلم اندر ره دشوار رفت دوستان بر گرد او پروانه وار اهل دل را نقطه ی پرگار رفت مرکز ایران شناسی ماند ازو گر وطن را عاشقی غمخوار رفت خدمتی شایسته کردفرهنگ را چون درخت معرفت پر بار رفت مرجع تحقیق همه آثار او صاحب اندیشه و افکار رفت نکته دان و تیز بین در کارها "نادره کاری"از این اعصار رفت خاندان وی همه ایران پرست آدمی آزاده و احرار رفت یار دیرین همه اهل کتاب با سلوک و سعه ی رفتار رفت کینه ای هرگز به دل ازکس نداشت با خلوص نیت و پندار رفت با همه اقشار مردم دوست بود با صفا و نیکی کردار رفت اهل"گلگشت وطن" بود و سفر یکه تاز عاشق اسفار رفت گر چه او هرگز نمیرد نزد ما در فراقش دیده را انوار رفت آتشی بر دل نهاده یاد او سیل اشک ازدیده ی خونباررفت زیر لب "فریاد" گوید این سخن "ای دریغا ایرج افشار رفت "
حسن گل محمدی"فریاد" ٢٠ / ١٢ / ١٣٨٩
کلمات کلیدی:
|
|
| یک عاشقانه در غربت |
| ساعت ٢:٤۱ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳ |
|
یک عاشقانه در غربت
آخرین نامه ات مرا به آن سوی مرزهای سکوت در اولین روز آشنائی برد. هیچ چیز در اینجا زیبائی کوچه باغهای خلوت شمیران و پارک جمشیدیه را ندارد. میعاد گاه عاشقان تیم هورتن و استار باکس است با محیطی خشک و مصنوعی. من را نامه های هر چند یکبار تو زنده نگاهداشته است که هر کلمه ی آن حکایتی است برای شبهای تنهائی در غربت. همچون شهرزاد بانوی هزار و یکشب برایم قصه ای بگو تا سنگینی شبهای دراز را تحمل کنم. گفته بودی برایت عکسی بفرستم با لبخند باور کن مدتهاست خنده به سراغم نمی آید اینجا بر روی همه چیز گرد غربت نشسته است حتی لبخند و نگاه عاشقانه.
فریاد دماوندی ٢۵ / ٣ / ١٣٨٩
کلمات کلیدی:
|
|
| به یاد بهار |
| ساعت ٤:٤٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ |
|
به یاد بهار
اینک بهار رسیده است در این غربت سرد شاید پیام گرم او دو باره بنفشه ها را در کنار کلبه ام بیدار کند. دلم به انتظار نشسته است اسفند به پیشواز سبزه و شکوفه رفته است. چشم هایم را می بندم گذشته با تمام زیبائی ها به سراغم می آید : مادر بزرگ به یاد نوه هایش در وطن سبزه گذاشته است مادر به رسم هر سال خانه تکانی می کند پدر از بازار ماهی سفید خریده است در بازار تجریش بساط سمنوی عمه لیلا بر پاست پیرمرد سبزی فروش هفت سین آورده بازار جای سوزن انداختن نیست لباسهای نو دل بچه های گوچک را می برد. گلفروش محله مان ماهی های کوچک قرمز را در تنگ بلور می فروشد بوی شکوفه های بید مشک مشام رهگذران را پر کرده است. جاده ی بهشت زهرا پر از ترافیک است عمه جان سبزه ی قشنگی برای روی قبر پدر بزرگ برداشته فامیل هایی که آنجا هستند به زیارت قبور می روند سینی خرما و حلوا در دست خاله فاطمه است. چند روز دیگر عید است بچه ها عید را خیلی دوست دارند منتظر عیدی گرفتن از بزرگ تر ها هستند. دم حرم امامزاده صالح خیلی شلوغ است بزرگتر ها به زیارت می روند بعضی ها نمک نذر می کنند مادر بزرگ تسبیح بزرگش را می چرخاند و زیر لب ما را دعا می کند. من یاد کوچه باغ های محله مان می افتم به دنبال کودکی های خود می گردم که آن را شصت بهار است گم کرده ام در کوچه های تنگ و خیابانهای خاکی بچه های همسایه کپه کپه تخم مرغ بازی می کنند. شب شب عید است فردا عمو نوروز با آن لپ های قرمز و قیافیه ی خندان به همراه بهار به خانه ها می آید خنچه های شیرینی و آجیل و گلاب پاش های پر از گلاب در روی سفره ی هفت سین که خواهرم آن را گلدوزی کرده است برای آمدن عمو نوروز بی تابی می کنند. چند ساعت دیگر سال تحویل می شود و ما همه زل زده ایم به تنگ آب که ماهی قرمزی در آن شنا می کند آخه پدر و مادر ها می گویند موقع سال تحویل ماهی پشتک می زند. صدای توپ تحویل سال را از رادیو می شنویم همه به هوا می پریم و سال نو را به هم تبریک می گوئیم و صورت یکدیگر را می بوسیم و به هم عیدی می دهیم. من در آئینه خود را نگاه می کنم یک سال بزرگ تر شده ام از ته دل خوشحالم که عید است و مدرسه ها تا سیزده روز تعطیل و تکلیف بی تکلیف بی محابا به کوچه می زنم. اینک در اینجا بهار رسیده است و من با خاطرات خوش بی تکرار در تنهائی و غربت به انتظار عمو نوروز نشسته ام. فریاد دماوندی نوروز - ١٣٨٧
کلمات کلیدی:
|
|
| بهار من |
| ساعت ۳:٢٩ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ |
|
بهار من
بهار آمد ولی شور بهاران در دلم نیست صفای صحبت دیرین یاران در دلم نیست پیام عشق می پیچید میان جنگل و صحرا طنین دلنشین آن هزاران در دلم نیست جوانی بود و عشق بود و بهار و بیقراری ها دگر یادی ز جمع بیقراران در دلم نیست جوانی رفت وعشق رفت وخزان عمررسیدازراه وفای عهدآن شب زنده داران دردلم نیست شب تنهائی وصحبت فراموش شدیاران را خیال گفتگو با گلعذاران در دلم نیست گل رویت امیدی بود برای غمگساریها غمی دیگربه یادغمگساران دردلم نیست همه شب شتشومیداددل مارا زلال اشک چرااشکی چوآب جویباران دردلم نیست خداوندا دلم از غم رها کن همچو "فریاد" که چیزی جزغم این روزگاران دردلم نیست
فریاد دماوندی تهران -- ١ / ١ / ١٣٨٣
کلمات کلیدی:
|
|
| در سوگ استاد ایرج افشار |
| ساعت ٥:۳٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ |
|
در سوگ استاد ایرج افشار (کسی که قلبش به عشق ایران می تپید)
استاد ایرج افشار ایران شناس نسخه شناس تاریخ پژوه محقق استاددانشگاه نویسنده و روزنامه نگاربرجسته ی دوران ماکه بیش از سیصدجلد کتاب و دو هزار مقاله در باره ی ایران به چاپ رسانده است درساعت دو بعد از ظهر روز چهار شنبه هیجدهم اسفند ماه ٨٩ در بیمارستان جم تهران دیده از جهان فرو بست. وی فرزنددکترمحمودافشار یزدی استاد دارالفنون و یکی از بزرگان فرهنگ ایران زمین در قرن حاضر بود که خدمات فراوانی مانند موقوفاتش در منطقه ی محمودیه ی تهران که اکنون مرکز ایران شناسی و موسسه ی دهخدا در آن استقرار دارند از او به یادگار مانده است. استاد ایرج افشار از باقی ماندگان نسل طلایی اندیشه و ادب بود که با علامه محمد قزوینی شروع گردیده و بزرگانی همچون فروزانفر همایی مینوی زرین کوب و ... را در بر می گرفت. در فقدان این انسان بی بدیل و استاد بی نظیر فقط می توان گفت: "از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش " سخن گفتن از ابعاد مختلف زندگی و فعالیت های فرهنگی و پژوهشی استاد افشار کاری است بس دشوار که در این مختصر نمی گنجد ولی به منظور ادای دین به پیشگاه آن انسان فر هیخته به بیان مختصری در این باب می پردازم. سابقه ی آشنائی و ارادت صاحب این قلم خدمت استاد افشار به اواخر دهه ی چهل خورشیدی بر می گردد که در آن زمان دانشجوی دانشگاه تهران بودم و وی ریاست کتابخانه ی مرکزی و مرکز اسناد این دانشگاه را به عهده داشت.اینجانب که اغلب در اواخر هفته برای کارهای مطالعاتی و پژوهشی به آن کتابخانه مراجعه می کردم شاهد اقدامات ارزشمند وی در تشکیل مرکز ایران شناسی و ایجادخدمات مدرن و پیشرفته در آن کتابخانه بودم که از تغییرات اساسی در سیستم های کتابداری و عرضه ی خدمات به مراجعین گرفته تا ایجاد فضای مناسب برای قرائت خانه را شامل می گردید. آنگاه سال های بعد که به فعالیت های فرهنگی و تحقیقاتی پرداختم با عظمت و اقدامات گسترده ی استاد افشار در زمینه ی انتشار کتب مختلف و بویژه مجله های وزین "راهنمای کتاب " "ایران شناسی" و "آینده" آشنا شدم و وسعت فکر و پشتکار گسترده و دقیق ایشان مرا همچون شاگردی علاقمند و عاشق به سوی خود کشاند و ارتباط نزدیکم با وی آغاز گردید. از آن پس او برای من همه چیز بود. استاد پدر الگو مرجع راهنما مراد و ... بطوریکه هر وقت در کارهای تحقیقاتی و پژوهشی احتیاج به راهنمائی تهیه ی متون و نظرسنجی پیدا می کردم همیشه با گرفتاریها و مشغله ی فرهنگی فراوانی که داشت این شاگرد کوچک را با روی باز پذیرا می شد و از هر گونه کمک ویاری دریغ نمی کرد. به خاطر دارم راهنمائی ها و دقت های استادانه ی او باعث گردیدکه من توانستم یک کارپژوهشی و قابل قبول بر روی زندگی ادبی و فرهنگی دو تن از سلاطین قاجاریه را به پایان برم و دیوان کامل اشعار فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه قاجار را با تحقیقات و تعلیقات مناسب به چاپ برسانم.همچنین هنگامیکه به تهیه ی اشعار "نورس دماوندی"اقدام کرده بودم استاد افشار نامه ای برای مدیر کتابخانه ای در انگلستان برایم نوشت و توانستم از این طریق به آثار باقی مانده از این شاعر دسترسی پیدا کنم. آخرین دیداری که بااو داشتم درتابستان سال ٨٨ درمنزل ایشان بود که ساعتها در کنار آن استاد گرانمایه سپری کردم.من که همواره در محضر استاد با قلم و کاغذ حاضر می شدم فیضی را که از گفته ها و صحبت های او می بردم یادداشت کرده و از آنها استفاده فراوان به عمل می آوردم. حجم کارهای تحقیقاتی وانتشاراتی و همچنین فعالیت های فرهنگی واداری استادافشار آنقدر زیادو گسترده است که پرداختن به همه ی آن در یک مقاله ممکن نخواهد بود.آنچه که علاوه بر این فعالیت ها از انسان فرهیخته ای همچون وی باقی مانده است سجایای اخلاقی و رفتاری اوست که به نظر اینجانب نمونه ای بارز از انسانی عاشق معلمی دلسوز و راهنمائی استاد بود.به همین علت سعی بر آن دارم که در این مختصر بیشتر به اینگونه مطالب بپردازم و پاره ای از آنها را باز گو کنم. استاد ایرج افشار انسانی بود به تمام معنی عاشق.عاشق سرزمین و مردم وطنش ایران.او نه تنها به فرهنگ و تاریخ سرزمین پدریش عشق می ورزید بلکه به طبیعت کوه بیابان ده و آبادیهای کوچک و بزرگ از دور تا نزدیک نیز علاقه ای وافر داشت.همیشه در جغرافیای آن در حال گشت و گذار وجستجو و یافتن بود.از معماری یک بنای کهن و قدیمی گرفته تاسنگ نوشته ای بردیواری یا گوری وگفته ای یا خاطره ای در درون دل و ذهن پیرمردی یا پیر زنی. همیشه به دنبال گم شده اش بود.چه در لابلای اوراق خطی کتب قدیمی چه درکوره راههای دورافتاده ی وطن.با رفیقان وهمراهانی همچون منوچهر ستوده اصغر مهدوی احمد اقتداری عباس زریاب خویی و یار همیشگی اش همایون صنعتی. عرصه ی طبیعت و سیر انفاس و آفاق از او ایران شناسی بر جسته و صاحب سبک ساخته بود.این حسن ازهمان اوایل جوانی دراووجودداشت.درسال١٣٣٠خورشیدی عضوانجمن ایران شناسی به ریاست استاد پورداود ودبیری دکتر محمد معین شد و در سال ١٣٣١ اولین مجله در زمینه ی "فرهنگ ایران زمین"را منتشر کرد. همکاران وی درتاسیس این مجله اساتیدی مانندمحمد تقی دانش پژوه منوچهر ستوده مصطفی مقربی و عباس زریاب خویی بودند. علی النهایه با تاسیس مرکز ایران شناسی در دانشگاه تهران در سال ١٣۴٢ به ریاست آن انتخاب گردید وبه مدت نه دوره نیز دبیری کنگره ی تحقیقات ایرانی رااز سال١٣۴٧ تا ١٣۵٧ به عهده داشت. مجموعه ی تحقیقات و مقالات وی در باره ی ایران شناسی و تالیف کتب و رساله های مختلف در این زمینه از وی استادی بی نظیر و ایران شناسی یگانه ساخته بود بطوریکه حتی در زمانیکه به علت مسائلی صلاح در انتشار مجله ای ندید به فعالیت های خود در زمینه های پژوهشی و نشر آثارش ادامه داد و نتایج آخرین تحقیقات خودرانیزدر مجله هایی نظیر "بخارا" و "نامه ی بهارستان" به چاپ می سپرد. ازدیگر خصوصیات این مردبزرگ جهان بینی سلوک وسعه ی صدر او بود.باهمه صنف از افرادی که در حوزه ی فرهنگ ایرانی کار می کردند درتعامل بود.ازدانشگاهیان تامحققان ایرانی وغیر ایرانی. دانشجویان و پژوهشگران جوان افرادی که در حوزه ی نشر و چاپ کتاب ومطبوعات فعالیت داشتند از حروفچین گرفته تا مدیر مسول و سر دبیر ناشرین مختلف واهل کتاب کتابدار و مسولین کتابخانه های بزرگ و کوچک . وی درکارهای تخصصی و شخصی خوددیدی گسترده داشت. از مطرح شدن مصاحبه کردن و غوغا سالاری به دور بود.بطوریکه بارها شخصا به او اصرار ورزیدم که در رابطه با فعالیت هایش مصاحبه ای داشته باشیم موافقت نکرد.بهترین راه برای خدمت به فرهنگ ایران را توجه محض وکار کردن با جدیت در باره ی مقوله های موردنیازجامعه ی دانشگاهی و پژوهشی کشور میدانست. از کلیه ی امکانات و توانی که داشت بویژه از ارتباطات داخلی و خارجی خود با اندیشمندان و محققین و پتانسیل های مالی شخصی برای پیشبرد کارهایش استفاده به عمل میآورد. در مدت ٨۵ سال زندگی با عزت و احترام به هیچ گروه دسته وحزب وسازمانی وابسته نشد و با هرنهاد موسسه یافرد و افرادی که ارتباط داشت همه در جهت کارهای فرهنگی و کتاب بود . سعه ی صدر وی تاحدی بود که وقتی بعضی از نشریات به دلایلی غیر مرتبط بر علیه او مطالبی نوشتند به هیچ وجه پاسخی به آنها نداد و درحالیکه ازامکانات مالی فراوانی برای زندگی کردن در خارج از کشور برخوردار بود حاضر نشد خاک ایران را که عشق واقعی او بود ترک کند. در کارهای پژوهشی و نگارشی خود برنامه ریزی داشت و همواره به خواندن و نوشتن مشغول بود.هر کسی که برای انجام کاری به وی مراجعه میکرد تاحد امکان به آن فرد کمک و مساعدت می نمودوهیچ گونه توقع و انتظاری نداشت.انسان دست و دلبازی بود.اخلاق و منش وی بزرگوارانه و با خضوع و تکریم بود.حافظه ای عجیب و شگفت انگیز داشت.حجم آثاری که ار او باقی مانده آنقدر گسترده و متنوع است که بررسی آن احتیاج به یک پروژه ی تحقیقاتی و پژوهشی داشته و جا دارد که در آینده توسط پژوهش گران به عنوان یک الگوونمونه ی انسانی محقق و تلاشگری موفق به آن پرداخته شود. از مهمترین فعالیت های استاد افشار اقداماتی بود که او در زمینه ی نسخه شناسی سند شناسی انتشار اسناد و نگارش فهرست های مهم نسخه های خطی فارسی در دانشگاه ها و کتابخانه های مختلف ایران و جهان انجام داد.اکثر کتب و اسنادی که او انتشار داد مدارک و منابعی بودند که محققین و پژوهشگران برای انجام کارهای تحقیقاتی خودسخت به آنها نیازداشتند بطوری که امروزه بدون استفاده ازاین منابع و مراجع هیچ محققی نمیتواند به تحقیق در باره ی تاریخ و فرهنگ ایران بپردازد. تحقیقات و تتبعات وی تنها منحصر به تصحیح متون قدیم نبود بلکه طیف گسترده ای از متون تاریخی اسناد قدیم و جدید متون کلاسیک فارسی از گذشته تا به امروز را شامل می شد بطوریکه با انتشار کتب و اسنادی از تاریخ معاصر موجب شناخت بیشتر بسیاری از رجال سیاسی و ادبی اخیر نظیر تقی زاده مصدق محمد علی فروغی اللیار صالح جمالزاده و حتی بزرگ علوی را فراهم ساخت. وی در مقام تولیت بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار یزدی با همت و پشتکار فراوان ازاین مجموعه ی عظیم در جهت توسعه و ارزش گذاری به پژوهش های ایران شناسی در داخل و خارج از ایران و اهدای جوایز خاص به پژوهشگران برجسته ی بین المللی و همچنین در قالب انتشار کتابهای مستقل تحقیقاتی یا تحت عنوان مجموعه ی "یاد نامه ی دکتر محمود افشار" استفاده ی فراوان برد و به اهدافی که این مجموعه برای آن ایجاد گردیده بود با بهره برداری ازامکانات واعمال مدیریت علمی و پر توان جامه ی عمل پوشاند. در کارنامه ی اداری اجرائی و مطبوعاتی این پژوهشگر بزرگ سردبیری مجله ی "سخن" از سال ١٣٣٣ تا ١٣٣۵خورشیدی به صاحب امتیازی دکترپرویز ناتل خانلری سردبیری مجله ی"راهنمای کتاب"به صاحب امتیازی دکتر احسان یار شاطر مدیر مسول و سر دبیری مجله ی "آینده" رئیس کتابخانه ی ملی رئیس کتاب خانه ی مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران تاسیس مجله ی کتابداری رئیس مرکزملی کتاب وابسته به کمیسیون ملی یونسکو استاد رشته ی تاریخ در دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران و تدریس در رشته ی کتابداری موسس و عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی عضو شورای اجرایی مرکز تحقیق و معرفی تمدن و فرهنگ ایران عضو و دبیر هیئت اجرایی انجمن تاریخ عضو هیئت امنای بنیاد فرهنگ ایران عضو انجمن ایران شناسی اروپا عضو افتخاری موسسه ی مطالعات آسیای مرکزی و غربی دانشگاه کراچی عضو هیئت کارشناسی بنیاد اسلامی لندن عضو افتخاری انجمن مطالعات ایرانی امریکا همکاری با دایره المعارف ایرانیکا و دهها مسولیت و فعالیت دیگر قابل ذکر است. عناوین آثار و تالیفات گرانبار این استاد بر جسته بسیار زیاد بوده و قابل ذکر در این مختصر نیست.فقط به برخی از مهمترین آنها اشاره می گردد: فرهنگ ایران زمین درسی جلد - فهرست مقالات فارسی در هفت جلد -این کتاب چهل سال از عمر وی را به خود اختصاص داده است و هر کسی که بخواهد در موضوعاتی که مربوط به ایران و زبان فارسی است به پژوهش بپردازد از مراجعه به آن بی نیاز نخواهد بود. - پژوهشهای ایران شناسی در بیست جلد - گلگشت در وطن دو جلد - تاریخ عالم آرای عباسی دو جلد - عین الوقایع - اسناد و مدارک تاریخی دوران قاجار - نادره کاران - سوگنامه ی نامداران فرهنگی و ادبی ١٣٠۴ تا ١٣٨١ - یادگارهای یزد دو جلد - گزارش ها و نامه های امیر نظام گروسی - ممالک و مسالک - خاطرات و تالمات مصدق - فرخ نامه -دایره المعرف قرن ششم -سیاست نامه ی ذکاء الملک فروغی -روزنامه ی خاطرات اعتماد السلطنه - خاطرات الهیار صالح و صدها اثر ارزنده ی دیگر. استاد ایرج افشار که دانش آموخته ی رشته ی حقوق از دانشگاه تهران و رشته ی کتابداری از اروپا بود در سال ١٣٠۴ خورشیدی در تهران دیده به جهان گشود و در چهارشنبه هیجدهم اسفند ماه ١٣٨٩ در سن ٨۵ سالگی روی در نقاب خاک کشید و در روز جمعه بیستم اسفند ماه با تشیع جنازه ی باشکوه با حضور انبوه بزرگان و اندیشمندان فرهنگ وادب کشور در آرامگاه خانوادگی شان در بهشت زهرا به خاک سپرده شد . فقدان چنین مرد بزرگ ضایعه ای جبران نا پذیر برای جامعه ی فرهنگی وپژوهشی کشورمان تلقی میگردد که سالیان دراز طول خواهد کشید تا جای این چنین استادی پر شود. هر یک از معدود افراد باقی مانده از نسل طلایی نوابغ ایرانی که به دیار باقی رهسپار میشوند این نگرانی را در دل هر علاقمند به فرهنگ ایران زمین ایجاد می کند که با رفتن این بزرگان چگونه می توان افراد شایسته ای جایگزین آنها کرد؟ اینجاست که با دلی آکنده از غم سنگین چاره ای جز زمزه ی این سروده ی به جای " استاد ملک الشعرای بهار "برایمان باقی نمی ماند : << دعوی چه کنی؟داعیه داران همه رفتند رو بار سفر بند که یاران همه رفتند آن گرد شتابنده که در دامن صحراست گوید: چه نشینی؟که سواران همه رفتند گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست کز کاخ هنر نادره کاران همه رفتند فریاد که گنجینه طرازان معانی گنجینه نهادند به ماران همه رفتند >>
روانش شاد و مینوی باد . جمعه بیستم اسفند ماه ١٣٨٩
کلمات کلیدی:
|
|
| یادی از بزرگان کیلان (1) |
| ساعت ٥:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ |
|
یادی از بزرگان کیلان(١)
شادروان مختار طیبی به منظور آشنائی بیشتر نسل جدید همشهریان و جوانان عزیز کیلانی با بزرگان کیلان و همچنین یادی از آنهائی که خاطراتی از ایشان در حافظه و یادداشت های خود دارم و ذکر آنرا ادای دینی به این بزرگان می دانم سعی می کنم در حد فرصت زمانی و امکانات موجود به این مهم بپردازم. مرحوم مختار طیبی که همه به او عمو مختار می گفتند مرد محترم وبا سوادی بود که حدود پنجاه سال پیش در کیلان به شغل مغازه داری و تهیه و عرضه ی مایحتاج مردم اشتغال داشت. همه ی ما می دانیم در سال های قدیم با توجه به تعصبهای موجود و آن هم در یک محیط بسته و کوچک افرادی که به اینگونه مشاغل میپرداختند باید از سلامت اخلاقی و امانت داری برخوردار می بودند.چون بسیار از افراد خانواده ها و مخصوصا خانم ها از مشتریان آنها بودند و مردم در آن زمان خانواده خود را کمتر برای خرید به مغازه ها می فرستادند.ولی عمو مختار انسانی درست ومومن بود وهمه ی اهالی به او اعتماد کامل داشتند.بنا بر این همه صنف افراد از مرد و زن وبچه به مغازه ی او مراجعه میکردند. در آن زمان شغل مغازه داری یکی از مشاغل پر زحمت بود چون تهیه وحمل سوروسات مغازه ازتهران یا دماوند صورت میگرفت آن هم باوسایل نقلیه ی عمومی که عبارت ازچند دستگاه اتوبوس بودند و از کیلان به تهران و بالعکس رفت و آمد میکردند. من خود باره ها می دیدم که عمو مختار وسایل زیاد و سنگینی را که برای رفع نیاز مردم تهیه کرده بودبه تنهائی به مغازه می آورد وبا سلیقه آنها را مرتب در قفسه ها می چید.مخصوصا خرما ها را از داخل سبد بافته شده با دقت با قطعه فلزی تمیز بدون آنکه به آن دست بزنددر می آوردودر داخل سینی بزرگی قرار میداد.نکته دیگری که به آن دقت داشتم این بودکه اوهمیشه موقع کشیدن اجناس سعی می کرد مقدار جنس از سنگ گذاشته شده در کفه ترازو بیشتر باشد یعنی جنس را چرب تر به مشتری میداد و هیچ کم فروشی نمیکرد.این خصوصیت در کسب مایه برکت و سلامت است که همه در عمو مختار عزیز ما جمع بود. نکته بسیار مهمی که از این مرد وارسته به یاد دارم معرفت و فرهنگ بالای او بود.اهل مطالعه بود.قاری قران بود و مومن واقعی. کلا خانواده طیبی ها درکیلان همه اهل فرهنگ و مطالعه هستند. یکی از کارهای بسیار خوبی که او انجام میداد و من خیلی به آن علاقه داشتم این بود که در مغازه اش کتاب هم برای فروش میاورد .شایدبتوانم بگویم اواولین کسی بودکه درکیلان کتاب میفروخت. من یکی از مشتریان پروپا قرص کتابهای او بودم.و اولین کتابهائی که در زندگی خریده ام از عمو مختار خریده ام.کتابها را برای اینکه مشتریان خوب ببینند در پشت شیشه های درب مغازه اش با نخی که بسته بود طوری آویزان میکرد که تمام جلد آنها از پشت پنجره قابل دیدن و خواندن بود. یادم است موقعی که به مکتب خانه یامدرسه میرفتم در مسیر رفت و بر گشت مدتی به این کتابها توجه می کردم و هر کتاب جدیدی که می آورد می خریدم.اسامی بعضی از این کتابها را هنوز بیاد دارم.ملانصیرالدین_موش وگربه ی عبید ذاکانی _عمه جزو _سلیم جواهری _چهل طوطی _عباس دوس _ چهل حدیث و.... از آن جمله بودند. قیمت اغلب این کتابها حدود یک قران (ریال) یا دو قران (ریال) بود.وبا بودجه دانش آموزی آن زمان خرید آنها زیاد مشکل نبود. در آن سال ها که هوا سردتر از این زمان بود عمو مختار و اغلب مغازه دارها درزمستان کرسی ها کوچکی در مغازه هایشان میگذاشتند وهنگامی که مشتری در مغازه نبود زیر آن مینشستند. من باره ها می دیدم که عمو مختار وقتی که زیر کرسی نشسته بود کتابی هم دستش بود و مشغول خواندن آن بود.برای من عمو مختاری که اهل مطالعه و کتاب بود خیلی دوست داشتنی تر از عمو مختاری بود که سایر اجناس دیگر را می فروخت. اکنون سالها است که عمو مختار عزیز با آن چهره ی مهربان و دوست داشتنی در بین ما نیست اما فرزندان برومند با سواد وتحصیل کرده او بو یژه آقای علی اوسط طیبی در کیلان منشاء کارها و فعالیت های فرهنگی فراوانی بوده اند. قطعامی دانم عمو مختار من که متعلق به همه ی ما کیلانی است اکنون در بهشت جا دارد ولی برای او تعالی درجه و شادی روح از خداوند در خواست می نمایم. روانش شاد باد.
کلمات کلیدی:
|
|
| یادی از زادگاهم کیلان... |
| ساعت ۱٢:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ |
|
یادی از زادگاهم کیلان.....
بخشی از کتاب "سفر نامه ی خیال" نوشته : حسن گل محمدی
.....به گورستان فاجان در شهر کیلان زادگاهم رفتم.بر سر گور پدر و مادرم نشستم و باآنها رازونیاز کردم.من در این گورستان دوستان -بستگان و همکلاسی های زیادی دارم که در آنجا دفن هستند. وقتی که به سر گور آنها می روم خاطرات زیادی از دوران زندگی در کنار ایشان در ذهنم زنده می شوند.هم احساس ناراحتی می کنم و هم برای مدتی که در آنجاهستم به دورانی برمی گردم که با آنهائی اکنون در دل خاک مدفون شده اند زندگی می کردم. از همه مهمتر پدرو مادرم و احساس خوب و زیبائی که در دوران زندگیم با آنها داشتم.در این گورستان ابراهیم - عیسی - کرم و بسیاری از دوستان و همکلاسی های من خوابیده اند که دست حوادث روزگار آنها را در جوانی ومیان سالی به سوی خاک کشیده است.کسی چه میداندشایدآنها اکنون از ما دلشاد تر در عالم دیگر بسر میبرند. هنگامی که من به این گورستان میروم به همه سر میزنم و از همه یاد می کنم.امسال نیز پس از مدتی دوری از این عزیزان با شور و حال دیگری با آنها حرف زدم. احساس کردم هنوز هم به آنها نزدیک هستم.هنگامی که به کنار گورشان می روم فکر نمی کنم آنها مرده اند.ما نیز روزی به آنها خواهیم پیوست. یاد شعری از حافظ افتادم که آن را آنقدر دوست دارم که بر سنگ گور پدرم نوشته ام: "هنگام بهار است گل و لاله و نسرین از خاک بر آیند تو در خاک چرائی چون ابر بهاری شوم و زار بگریم چندان که تو از خاک در آیی " بر سر گور دو عزیزی رفتم که از آنها در جوانی چیزها آموخته ام. فیض الله فاجانی که شاعری مردمی بودوشعر می سرود و دهقان تخلص می کرد و اصرار داشت که من سروده هایش را یادداشت کنم تا از بین نرود و عزت الله محسنی که عارفی وارسته بود. او مرا با عطار و تذکره الاولیاء در سالهای بسیار دور که نوجوانی بودم آشنا کرد.همواره ازمردان راه حق ونحوه ی سیر و سلوک آنها برای من قصه ها تعریف می کرد.بویژه از حلاج. او مراد من بود و راه درست اندیشیدن و زندگی عارفانه داشتن را از وی آموختم.انسان مخلصی بود.درویش وار و عارفانه در کیلان زندگی می کرد. امیدوارم روزی بتوانم زندگی و نحوه ی سلوک و رفتار این دومرد بزرگ یعنی مولانا فیض الله فاجانی(دهقان کیلانی) و استاد عزت الله محسنی را به رشته ی تحریر در آورم. برای من هر روز زندگی با تجربه و زیبائی هایی از آموختن و عشق ورزیدن به دیگران توام است.به گورستان دیگردر پائین شهر رفتم.در آنجا نیز عزیزانی در بستر خاک دارم.یک راست بر سر گور استادم حسین شمس رفتم.او پدر فرهنگ کیلان محل زادگاهم است.سعدی زمان مابود.انسانی وارسته وادیبی سخنورو معلمی دلسوز.هر وقت به گورستان پائین کیلان می روم دل من را اول مستقیم به سر گور او می کشاند.در آنجا یادگارهای دیگری نیز دارم.احمد امینی مدیر دبستانی که در آن درس می خواندم. دائی ام که خدایش رحمت کند.او انسانی فهیم بود و علاقمند به فرهنگ و ادب سر زمین پدریمان ایران.درست یادم است که در زمستان ها وقتی که گاهی اوقات به همراه پدرم به منزل دائی هایم حسین آقا و علی آقا مرادی می رفتیم به علت عشق و علاقه ای که پدرم به گلستان سعدی داشت آنها فورا این کتاب را می آوردندوبه خواندن داستان های حکمت آمیز سعدی مشغول می شدند.همین باعث گردید که من ازکودکی به سعدی و حافظ عشق می ورزیدم و بعد ها دیوانه ی آنها شدم. در کنار گور این عزیزان نشستم.مشتی از خاک گورستان را در دست فشردم.در تنهایی خود غوطه ور شدم.خاک ها از میان انگشتان دستم به بیرون ریخت وبقیه به هم چسبید و سفت شد. چهره ام رانسیمی نوازش میداد.یاد روز هائی افتادم که این روستا چقدر بزرگ و زیبا و پر از درختان قیصی بود و در تابستانها صدای چوبهائی که قیصی را با آن می تکاندنند در سرتاسر دره شنیده می شد. یاد کارخانه های قیصی پاک کنی افتادم که درآنجا کار میکردم. یاد صاحب آن کارخانه حاج حسینعلی یزدیزاده و همشهری عزیزم علی اکبر حیدری افتادم.یاد جلوی محوطه ی سرآسیاب بالا افتادم و دائی احمدم که وقتی از آسیاب بیرون می آمد ابروهایش که گرد آرد روی آن نشسته بود سفید شده بودند.او سنگ های بزرگ را یکنفره بلند می کرد و با تیشه ی مخصوص روی آنهاآج می انداخت تا گندمها خوب آرد شوند. یاد عمو حسن و آقا سید علی قصاب های محلمان که از آنها گوشت می خریدیم افتادم.یاد قهوه خانه ی عمو میرزا علی افتادم که در تابستان ها نشستن روی صندلی هایی که آب جوی های کوچک از کنار آنها می گذشتند و نوشیدن چای قند پهلو در استکان کمر باریک و نعلبکی ناصرالدین شاهی چقدر لذت بخش بود. همه ی این خاطرات از جلوی چشمانم می گذشتند.ناگهان در جلوی پایم گور مشهدی ابراهیم را دیدم که در کنار دبستان ما در کودکی مغازه داشت.چقدر خوش اخلاق بود.با یک دهشاهی از او خرما و شکلات چوبی می خریدم.یادم می آید او یخچالی داشت که با نفت کار می کرد و اولین مغازه ای بود که در تابستان ها بستنی درست می کرد و می فروخت. در عالم خودم سیر می کردم.غروب گورستان دیدنی است. مردم کم کم برای فاتحه خوانی به آنجا می آمدند. من در کنار گور عزیزانم به پنجره ی کودکی هایم نگاه می کردم. انسان وقتی از زادگاهش دور است خاطرات و گذشته هایش ارزش دیگری پیدا می کنند.می گویند آدم موقعی که از امکانات و توان بالای زندگی بر خوردار و بسیار خوشحال است و همچنین زمانی که در ناراحتی و کمبود های فراوان بسر می برد باید به گورستان برود و آخر و عاقبت خود را ببیند و عبرت بگیرد. آفتاب در پشت کوههای سیاه قره قاچ غروب کرد و من با صدای پیر زنی که خرما تعارف می کرد از عالم تنهائی و خیال خود خارج شدم.دستم را گشودم و خاک ها از آن بر زمین ریخت.سلام کردم و دانه ای خرما بر داشتم و شروع به خواندن فاتحه نمودم و آن را به دهان گذاشتم. پیش خودم گفتم باز نسل های گذشته به فکر از دنیا رفتگان خود هستند.نسل های جدید به این گونه مراسم رغبتی ندارند. بویژه ما ها که دور از زادگاهمان هستیم کسی را نداریم که بر سر گورمان بیایند.یاد کتاب جلال آل احمد افتادم."سنگی بر گوری" که در ماجرای بچه دار نشدن خودش با سیمین عزیز نوشته است. جلال را خطاب قرار دادم و گفتم: جلال جان اگر تو فرزندی نداشتی که سنگی بر گورت او را تلقی کنی ما معلوم نیست گوری داشته باشیم که حتی سنگی بر آن بگذارند و رهگذری ولو غریب دمی در کنار آن بنشیند و یادی از ما کند. آنگاه بر تنهائی خود در غربت گریستم و در حالی که دل در میان جمعیت داشتم و چشم به سوی رفتن گورستان را ترک کردم....
کلمات کلیدی:
|
|
| خواب دیدن مشد حسن |
| ساعت ۱:۳٢ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧ |
|
خواب دیدن مشد حسن این مطایبه را مولانا دهقان کیلانی حدود سال های ١٣۴٠ شمسی سروده است.
مشد حسن می گفت یک شب در میان رختخواب خفته بودم با هزاران انقلاب و اضطراب در حقیقت مات و حیران بودم اندر کار خود تا بکی اندر کسادی بنگرم بازار خود خفته اندر رختخواب اما دلم از غصه ریش در تفکر بودم از اندیشه ی فردای خویش در شکایت بود دلم از گردش چرخ کبود اندران بحر خیالی خواب من را در ربود ناگهان درخواب باغی جلوه گرشدچون بهشت درخیال اینکه من راخواب گشته سرنوشت در خیابانی بدیدم من پیاپی پر درخت فرشها دیدم به دل گفتم شده بیدار بخت سفره ها گسترده دیدم پر ز انواع طعام من شدم درسوی سفره همچوکبکی خوشخرام گرمک شهری ز یکسو سوی دیگر خربزه سینی سیب گلاب انگورهای خوشمزه افشره در کاسه یکسو یک طرف آب انار سایر نوشابه ها آن سوی دیگر بود قطار یک طرف قاب پلو زعفران اندر سرش قرمه سبزی در میان قاب چینی در برش ماهی بریان زیکسو ترشی و سیر و پیاز ظرف دیگربودمملواز خورشت گوشت غاز یک طرف گوشت خروس ویک طرف بره کباب یک طرف جوجه کباب و یک طرف جام شراب کاسه شربت زیک سو قاشق اندر روی سر ظرف چینی پر مسما مرغ بر رویش دمر میوه ی شاهی و با توت فرنگی یک طرف سینی گیلاس وآلبالو چومژگان بسته صف چون کنارخوان نشستم چشم برآن خیره شد در نگاه آن خورشها نفس برمن چیره شد من شدم مشغول خوردن تا خورشهاشدتمام سیر گشتم دست بردم سوی جام میگساری چند کردم تا شدم مست و ملنگ آنزمان افتادچشمم برنگاری شوخ وشنگ دست او بگرفتم و عازم شدم در صحن باغ لاله هادرباغ دیدم میدرخشید جون چراغ دست من در گردن آن دلبر طناز بود زیر لب آن ماهر رو در خواندن آواز بود ناگهان ادرار زور آورد بر من بی درنگ غرش طبل شکم گردیدچون میدان جنگ گفتم آندم با نگارین مستراح باشد کجا دست من بگرفت وگفت ای جان من با من بیا چون برفتم مستراح دیدم بسی پاک و تمیز با خیال خوش نشستم آن زمان در آبریز اندر آن فارغ شدن بس عرصه بر من تنگ بود توپ هادرغرش آمدخودتو گوئی جنگ بود زوجه ام زدبانگ برمن این چسان خوابیدن است رختخواب اندرکثافت شدچه جای ریدن است چون شدم بیدار دیدم کار گردیده خراب ازنجاست رختخواب من شده چون منجلاب آن خوشیهاآن خورشتهاخواب بودوگشت هیچ پس چرادررختخواب من کثافت شد بسیج از خجالت سر بزیر افکنده دل بی تاب بود آن به بیداری شباهت داشت یاکه خواب بود هر کسی تعبیر می داند بگوید این ز چیست؟ برچنین خواب وچنین تعبیر می بایست گریست "دیهقان"هر چند میداند رموز فوت و فن باز حیران است از تعبیر خواب مشد حسن
کلمات کلیدی:
|
|
| یک مرثیه از مولانا دهقان کیلانی |
| ساعت ۱٢:٢٩ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٧ |
|
یک مرثیه از سروده های: "مولانا دهقان کیلانی"
شد به کربلا یاران روزعید قریانی بین که کوفیان کردند از حسین چه میهمانی
شد حسین شهید کین هم علی اکبر شد پیمال سم اسب فضل و عون و جعفر شد هم قتیل تیر کین شاهزاده ی اصغر شد شد به کربلا یاران روز عید قربانی بین که کوفیان کردند از حسین چه میهمانی هر دو بازوی عباس از بدن جدا کردند عیش قاسم داماد از جفا عزا کردند راس نوجوانان را نوک نیزه ها کردند شد به کربلا یاران روز عید قربانی بین که کوفیان کردند از حسین چه میهمانی راس شاه مظلومان شد نهان به خاکستر هم اسیر کین گردید زینب الم پرور خاک غم بسر ریزد مادر علی اکبر شد به کربلا یاران روز عید قربانی بین که کوفیان کردند از حسین چه میهمانی زان گروه حیران شد نو جوان نصرانی هر زمان به خود می گفت رازهای پنهانی آری کافران دارند ننگ از این مسلمانی شد به کربلا یاران روز عید قربانی بین که کوفیان کردند از حسین چه میهمانی ظالمی چو تیر کین بر گلوی اصغر زد آتش جفا کاری بر دل پیغمبر زد جبرئیل از این ماتم دست غم بر سر زد شد به کربلا یاران روز عید قربانی بین که کوفیان کردند از حسین چه میهمانی "دیهقان" در این ماتم از جگر فغان دارد آه آتشین او سر بر آسمان دارد از گنه چه غم او را شاه انس و جان دارد شد به کربلا یاران روز عید قربانی بین که کوفیان کردند از حسین چه میهمانی
کلمات کلیدی:
|
|
| معرفی دیوان اشعار مولانا دهقان کیلانی |
| ساعت ٢:٠۸ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ |
|
معرفی دیوان کامل اشعار شادروان فیض الله فاجانی متخلص به
" مولانا دهقان کیلانی"
این نوشته را تقدیم می کنم: به دوست عزیزم آقای مهندس حسین فاجانی و سرکارحاجیه خانم فاجانی فرزندان برومند شاعر
مولانا دهقان کیلانی یکی از شاعران بنام و خوش قریحه ی کیلان دماوند است که شرح حال و نمونه ی آثارش در این وبلاگ آمده است.امید است که بتوانم در سال ١٣٩٠دیوان کامل اشعار وی را که برای تهیه ی آن سال ها پی گیری کرده ام چاپ و منتشر نمایم. اینجانب در سال ١٣۶٢آنچه که از اشعار ایشان را یافته بودم حروفچینی کرده ودر حال انتشار بودم که استاد بزرگوار و روانشادم مرحوم حسین شمس که به حق سعدی زمان بود وادیبی توانا جزوه ای که چندین سال از اشعار دهقان در نزدش بود را با مناعت طبع و صلاح اندیشی به اینجانب تحویل داد و من وقتی آن را دیدم بسیار خوشحال شدم که قبل از چاپ دیوان بدستم رسید چون بدون آن دیوان دهقان کامل نبود. ازآن پس نیز هر چه در توان داشتم در جهت تکمیل دیوان وی صرف کردم.به سراغ افرادی که ممکن بود اثری از این شاعر راداشته باشندرفتم وباپی گیری زیاد آنچه که قابل دسترس بود یافتم.شروع به تصحیح -بررسی وخواندن دست نوشته های بدست آمده کردم و دیوانی مناسب برای چاپ آراستم .با کمک دوست عزیزم محمد عربی هزاران کاغذ باطله موجود در مغازه قبلی شاعر واقع در محله ی فاجان را گشتم .خوشبختانه مجموعه ای از رباعیات و دوبیتی های چاپ شده توسط خود شاعر در حدود سال های چهل را یافتم. با تمام کوشش های صورت گرفته هنوز هم حداقل دو مجموعه از شعر های این شاعر به شرح زیر مفقود است: ١-سفر نامه منظوم دهقان که شامل شرح سفر و مشاهدات وی از نقاط مختلف از قبیل ورامین-گرمسار-مشهد-سمنان-دامغان-بسطام-اصفهان-دماوند-شمال-قم-تهران و..... بوده و شامل حداقل هزار بیت بود .این سفر نامه را به دست یکی از اهالی محله ی گاراژ داده تا بخواند آن فرد گفته که گم کرده است.اینجانب به صورت افواهی تعداد ٢٨ بیت از آن رایافته ام.یکی از چیز های مهم معرفی لهجه های صحبت در این شهر هاست که در این سفر نامه آمده است و این خود می تواند یک مرجع تحقیق باشد.به چند بیت از این سفر نامه که بطور مثنوی سروده شده است اشاره می شود : ایهالناس من ز کیلانم تابع شرع و اهل ایمانم من به عمرم بسی سفر کردم نکته های کلام ز بر کردم هم ورامین و قریه ها دیدم در بلوکش بسی بگردیدم شهر بسطام عجب گلستانی است جایگاه بایزید بسطامی است از قرار زمان تاخت عرب عده ای از عرب به رنج و تعب در دماوند مدتی ماندند با دماوندی ها سخن راندند بعد از آن باز آمدم تهران بر چلنگر دو شب شدم میهمان منظور دهقان از چلنگر روزنامه ی چلنگر است که دهقان از علاقمندان آن بود. ٢-مثنوی عاشقانه ای که حدود ١۵٠٠بیت بوده و او بیان حالات دوران جوانی و دلبستگی اش را به فردی در آن به رشته ی نظم کشیده است.این کتاب بسیار ارزشمند که به سبک داستان های عاشقانه ی ورقه و گلشا یا سنمبر و حیدر بیک که مورد علاقه شاعر بود سروده است در نزد یکی از اهالی کیلان بود .اینجانب هر چه پی گیری کردم و حتی حاضر شدم آن را به مبلغ قابل توجهی ابتیاع کنم راضی نشد و عنوان کرد آن را گم کرده است. بعضی از ابیات این مثنوی که من از زبان خود دهقان هنگامی که در محله ی فاجان مغازه داشت شنیده ام به شرح زیر بود: خوش از روزی که از هجران یاران سرشک از دیده می ریزم چو باران خوش آن روزی که بر کویت زسیدم قد سرو و رخ ماه تو دیدم منم فرهاد و تو شیرین شمایل ز تیر عمزه کردی غارت دل توئی فرخ لقا من ارسلانم چو سایه من به دنبالت روانم منم" دهقان" که دل داری ندارم به غیر از گریه من کاری ندارم بخواند هر که شور عشق ما را نخواند داستان "ورقه گلشا" با در نظر گرفتن همه ی این مسائل آنچه که از اشعار این شاعر مردمی اهل کیلان باقی مانده بسیار ارزشمند است.وی در سروده هایش به مسائل اجتمائی-فرهنگی و انتقادی توجه داشته است.با توجه به عشق و علاقه ای که به مولوی داشت بسیاری از سروده هایش را در قالب مثنوی سروده است.از جمله گفتگوهائی که دهقان در قالب داستان هائی با حیوانات دارد که روی سخنش با انسانها است.همین گرایش به مولوی وجود وی را از عشق به انسانها و زندگی آکنده کرده بود و با توجه به کار برد فراوان از اشعار مولوی در محاوره هایش با مردم همه به او می گفتند "مولانا" و همین لقب برایش باقی ماند.دهقان در اوائل زندگی به شغل کشاورزی و باغ داری اشتغال داشت و تخلص "دهقان"را هم به همین علت انتخاب کرد.در زندگی اش همیشه با زور مندان بویژه صنف ارباب در مبارزه بود واز حقوق ضعفا و رعایا دفاع می کرد.هنگامی که اهالی کیلان در تملک همند کوشش می کردند وی یکی ازافرادی بود که در بسج و به صحنه آوردن مردم کوشش زیادی بکار گرفت و حتی از شعر نیز استفاده های فراوانی نمود بطوریکه بخشی از دیوان او را می توان "همند نامه"اسم گذاری کرد.قسمتی ازیکی از سروده های دهقان در این زمینه به شرح زیر است: اهل کیلان جمله از پیر و جوان بر شما بادا سلام از دیهقان دست ها بالا زنید از بهر کار چون ززحمت هیچکس رانیست عار در خزان از بهر کشت دیم زار ده تراکتور بودتان در اختیار با وجود کوشش آن خاص و عام عاقبت هم کشتتان شد ناتمام حال باید در مه اردیبهشت خویش را حاضر کنید از بهر کشت نو جوانان در همند از بهر کار کوششی هم لازم است اندربهار سر بلوک محترم اسفندیار جان من این نیست راه و رسم کار شمس را فرمان بده با صد جوان جمله بهر کار بر بند ند میان این همند ما بسی دارد زمین بهر غصبش عده ای اندر کمین دهقان در زمینه های انتقادی و اجتماعی اشعار فراوانی دارد.او در بعضی از سروده هایش مطالب خود را خطاب به مردگان گفته ولی منظورش زندگان بوده است.گاهی نیز کلامش را به طنز و مطایبه می آراست تا خواسته هایش به دلها نشیند.آنقدر اشعار وی دلنشین و زیبا است که با خلاصه کردن لطف آن از بین می رود و تمامی آنرا هم در اینجا نمی توان آورد: مردگان اهل کیلان السلام ایکه گشتید فاقد جان السلام گر از این عالم خبر ها داشتید جملگی از قبر سر بر داشتید عالم ما عالمی دیگر شده جای عم سیما عمه گوهر شده هان ببین زیور به جشمان خمار بر نشسته خانه ی خاله عذار جای هر سروی صنوبر را ببین جای صفدر مشدی قنبر را ببین مش خدیجه دختر شهناز بین اردک ماده به جای غاز بین مشدی حیدر احمد قر را ببین جانشین بیل تراکتور را ببین ایکه بر تن داشتی رخت دراز متصل در روزه بودی و نماز در سحر ها قال و قیلی داشتی بند تنبان طویلی داشتی گه اصول دین زکس پرسان بدی گاه از خشم خدا ترسان بدی کلبه رحمت احمد حاجی صمد گر دو روزی سر برآری از لحد کتلتی بینی و حلوای رقیق آبها بینی تو از چاه عمیق راه ها بینی و ماشین حساب در هوا طیاره ها همچون عقاب حالیا یک عده ای صنعتگران راه پیمائی کنند در آسمان هان برید اینهاخبر بر مردگان از صنایع ها و اوضاع جهان تا که درحیرت شونداهل قبور از نقی و از عباد و از نصور بخش قابل توجهی از دیوان دهقان را اشعار مذهبی و مراثی تشکیل داده است.وی ارادت خاصی به حضرت امام حسین داشت و در ایام محرم جزو بزرگان کیلان بود که در برگزاری مراسم مدیریت می کرد.شاید بسیاری از اهالی کیلان ندانند که نوحه ی با شور وحالی که در ظهر عاشورا در نزدیکی های زیارت خوانده می شود سروده ی دهقان است: من قاصد حسینم با آه و شور و شینم تشنه حسین شهید شد مگر خبر نداری؟ بی یار و بی معین شد مگر خبر نداری؟ من مرغ زار مسکین با شور و با نوایم من قاصد مدینه از دشت کربلایم با نامه ی شهیدان اینک به نزدت آیم من قاصد حسینم با آه و شو روشینم تشنه حسین شهید شد مگر خبر نداری؟ بی یار بی معین شد مگر خبر نداری؟ پس از دوازده واگیر می گوید: "دهقان"از این مصیبت دائم به شور وشین است افسرده حال و محزون از ماتم حسین است از دیده اشک ریزان بر شمس عالمین است من ذاکر حسینم با آه و شور و شینم تشنه حسین شهید شد مگر خبر نداری؟ بی یار و بی معین شد مگر خبر نداری؟ از میان سایر سروده های دیگر دهقان می توان به اشعار : خواب دیدن مشد حسن- بده مژده زنت زائیده دختر-مطایبه ی دهقان به دوست خود شادروان احمد امینی-نه سر سیر است نه کون پیاز-من ندارم از رضای حق گله-گفتگوی حاجی رحمت با زنش-خشک شدن جوی آب دهجو-علائم ظهورو....اشاره کرد که هر یک با توجه به مسائل زمان شاعر از لطافت و گیرائی خاصی بر خور دارند.در حسن ختام این مطلب شعر گفتگوی حاجی رحمت با زنش را در اینجا ذکر می کنیم: حاجی رحمت پسر حاجی نبی در نصیحت به زن خویش شبی گفت با او ایا خانم لوس ایکه هستی همه شب تازه عروس مردم از دست ولنگاری تو عشوه و غمزه و بیعاری تو هر چه بینی که مد امروز است خواهش تو ز من ...... است سر کنی چادرکی رنگ به رنگ گاه بر پا کنی کفش قشنگ سینما میروی گاه مهمانخانه شدم از دست تو من دیوانه ترسم آخر که پلیست گیرد آن زمان بازوی و گیست گیرد شهر بانی ببرد با تعجیل هم بزندان بدهندت تحویل گر در آنجا تو بگوئی که کیم من زن رحمت حاجی نبییم من چسان مسجد و منبر بروم نزد دائیم حاجی قنبر بروم خانم لوس تو هر چه خواهی روغن و گوشت ز مرغ و ماهی از من عاشقک خویش بخواه از من مخلص درویش بخواه تو چه خواهی و چه داری لنگی با من زار چرا در جنگی من به مکه عقب این رفتم نه پی مذهب و آئین رفتم تا بهر جا تو کنی وراجی همه گویند به تو زن حاجی و ...... در یایان پیشنهادی دارم برای نهاد های شهری و فرهنگی شهر کیلان و خانواده این شاعر مردمی و اجتماعی و آن این است که نسبت به مرمت و باز سازی آرامگاه وی همت نمایند و با ساختن بقعه ای در روی آن یادگاری برای آیندگان باقی بگذارند. روحش شاد و جایگاهش بهشتی باد -حسن گل محمدی ١۵/١٠/١٣٨٩
کلمات کلیدی:
|
|
| مولوی - قونیه و رقص سماع (1) |
| ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧ |
|
مولوی - قونیه و رقص سماع (١)
مولوی کیست و چه می گوید ؟
این پیر طریقت و رهرو وادی حقیقت کیست که این گونه جان های مشتاق و دل های عاشق را به پرواز در می آورد؟ این چه مکتب و جایگاهی است که همه را به سوی خود می کشاند؟ این چه نوا و نغمه ی شورانگیزی است که ترنم آن مرغ جان ها را از قفس کالبد خاکی رهایی می بخشد و ندا سر می دهد: از بهاران کی شود سر سبز سنگ خاک شو تا گل بر آری رنگ رنگ سال ها تو سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش این صدای ملکوتی و ندای آسمانی است که از زبان انسانی فرشته صفت و عارف پیرو راه خرد و مراد سالکان وادی طریقت به رهروان در حرکت راه انسانیت و جویندگان دنیای پر حقیقت روح تعالی جویی و انسانی کامل بودن را می دمد و آنها را بار دیگر زنده می کند. این نوای پیر و مراد انسان های گرفتار در بند زندگی های کاذب و پر دغدغه است که آنها را به سوی خود می خواند تا با آموزه های او بند های سخت را بگشایند و روح گرفتار در زندگی پر مشغله و ماشینی امروزه را به پرواز در آورند. این بیان حکایت جدایی های انسان از اصل و ریشه حقیقی خود است.این حدیث دوری و حرمان عاشقی بی تاب از معشوف راستین است.عاشقی که بدون هیچ گونه مانع و حجاب چشم در چشم معشوق با او نرد عشق می باخت و اینک رانده و مانده در سر گردانی و حیرانی زبان شکایت و ندامت می گشاید وبا دلی خونین و شرحه شرحه ازدوری شرح درد اشتیاق خود را باز گو می کند: سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من این سخن انسانی عاشق است که برای عشق مرز و حدی نمی شناسد. به ظاهر فریبنده ی این جهان و تعلقات کوچک آن و آدم هائی که خود را اسیرآن کرده اند می خندد. او دنیا و فضای دیگری را میجوید که در آن عشق و کمال نهفته است.این انسان والا وقتی به زندگی های زمان خود می نگرد و روابط انسانها را با هم می سنجد چراغی به دست می گیرد و به جستجوی "انسان واقعی" می پردازد ولی افسوس که حاصل این جستجو مثبت نیست. دی شیخ باچراغی همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند:یافت می نشود جسته ایم ما گفت : آن که یافت می نشود آنم آرزوست ولی او نا امید نمی شود به جستجو ادامه می دهد.با شور آفرینی در وجود انسان ها تا آنها را عوض کند و آنچه را که یافت می نشود بیابد. این جستجو در سر تا سر افکار و جهان بینی مولانا ادامه دارد.انرژی بخش تمامی شور و حال ها و حرکت های دائمی و همیشگی مولوی را همین جستجو تشکیل می دهد.او بی تاب است. دائما در غوغا است شوردرونش به آرامش نمیرسد.عاشق است .دیوانه است.فقیه است. عارف است.درویش است.به نماز می ایستد.به سماع می رود. می زند می کوبد و می سراید و قفل زندانها را می شکند تا انسانهای در بند را آزاد کند و عدالت و آزادی را گسترش دهد. باز آمدم باز آمدم تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردمخوار راچنگال ودندان بشکنم هفت اختر بی آبرا کین خاکیان را میخورند هم آب بر آتش زنم هم باده هاشان بشکنم چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی اینقدر کاین بشکنم آن بشکنم چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش بر کنم گردون اگر دونی کند گردون گردان نشکنم این صدای رسای مولانا است که گردون را پر کرده است و شور به جانها افکنده و مبارز می طلبد که در راه رسیدن به آزادی و زیبائی های زندگی باید همه ی موانع را که دنیا پرستان و ریا کاران و زهد فروشان ایجاد کرده اند بر داشت وبه جامعه انسانی و انسان ها واقعیتی دیگر به جز خرافه پرستی و ترس باوری ارائه داد. از دید گاه مولوی انسان بالاترین مقام و منزلت را در خلقت کائنات به خو د اختصاص داده است.وی در سرتاسر سروده هایش از آزادی و اختیار انسان حرف می زند.چیزی که مسئله ی روز جهانی وجوامع بشری است.او آزادی را برای انسان لازم و ضروری می داند ولی در عین حال تعریف و حدود خاصی به آن میدهد.در جهان بینی مولوی و در جستجوی انسان واقعی انسانیت یک جایگاه ویژه ای دارد.انسان برای تداوم حیات خودنیاز به امر و نهی ندارد.او میگوید به تعدادانسانهای روی کره ی زمین راه رسیدن به حقیقت وجود دارد. برای حرکت و جستجو و رسیدن به حقیقت مورد نظر مولوی عشق را موتور محرکه و عامل موفقیت می داند. او می گوید هر یک از اجزای عالم هستی عاشق هستند.تمام کائنات از آسمان و زمین کوه و دریا گرفته تا خورشید و کهکشانها. همه در حرکت زیبا و همگون خود واله و حیران تماشای جلوه ی معشوق می باشند و انسان عاشق ترین آنها است. شما فکر کنید در یک چنین جهانی که مولوی با افکار خود می سازد و در آن انسان های عاشق دور هم جمع شده و به شور و سر مستی زندگی می کنند جلوه های سیر حیات و گذر عمر چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی است.انسانها همه عاشق هستند.آدم عاشق کاری نمی کند که دیگران را برنجاند.آدم عاسق خود را فدای راحتی و آرامش دیگران می کند.در این دنیا دیگر خبری از دروغ کژی و نا درستی نیست. همه به هم اعتماد و اطمینان دارند.کلمات نا پسند و نا درست افکار و اندیشه های منفی از ذهن ها و گفته ها رخت بر بسته است.همه جا شادی و شعف جای غم و ناراحتی را فراگرفته. خبری از محتسب ودربان و سلطان و امیر و زور گویان نیست.واقعا این دنیا چقدر زیبا است. در یک چنین جهانی هر کسی که بخواهد بد اندیشی و ریا و تزویر کند دستش به راحتی رو می شود.نکرده از فعل خویش پشیمان می گردد.همه بد نهادان و بد اندیشان را طرد می کنند.چقدر زندگی کردن در یک چنین محیطی لذت بخش و عشق آفرین است. ما را خدا بهر چه آورد ؟بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری در آ هر نیمه شب بر جان مست بی خبر هستی خوش و سر مست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر عشق مولانا به انسانها باعث گردیده است که او راه زندگی کردن و با هم بودن را سر لوحه ی آموزه های خود قرار دهد.وی در عمل نیز این گونه بود.نمونه ی زیبای حرکت مولانا زندگی خود اوست.کردار و اعمالش آئینه ی تمام نمای اشعار و افکارش بود.بطوریکه گفته اند به میان جذامیان که همه از آنها فرار می کردند می رفت و با آنان زندگی می کرد وحتی با روسپیان شهر به جای بد گوئی و نفرت از روی ملاطفت و انسانیت رفتار می کرد و آنهارا ارشاد می نمود.این عرفان پویا وزندگی عافانه واقعی باعث شد هنگامی که مولوی در گذشت طایفه هایی از این گونه انسانهای طرد شده ی جامعه در تشییع جنازه ی او شرکت کنندو اشک بریزند.
کلمات کلیدی:
|
|
| درود بر پائیز ... |
| ساعت ۱:۳۱ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱ |
|
درود بر پائیز .... هر گاه که در اینجا آفتاب غروب می کند ساعتی بعد شب فرا می رسد همه چیز در تاریکی فرو می رود و من از تنهائی لبریز می شوم شب و تنهائی و غربت فقط با یاد تو آنها را تحمل می کنم و از لابلای خاطراتم دنبال گمشده ای می گردم که سال هاست آن را از دست داده ام احساس می کنم کسی از دور صدایم می کند صدا را می شناسم برایم آشنا است در میان بهت و ناباوری به هر طرف که نگاه می کنم فقط تاریکی است نسیم ملایمی می وزد آخرین شب تابستان است فردا پائیز می آید اول مهر چه روز قشنگ و زیبائی و من در میان تاریکی شب به فکر فردایم شب همه چیز را در آغوش گرفته با تمام سلول های تنم سیاهی را لمس می کنم ظلمت وحشت انگیزی که من در این شب های غربت به آن تکیه داده ام به آسمان خیره می شوم تا شاید این ابر های لجوج آن را رها سازد در افکار خود غوطه می خوردم ناگهان باد تندی وزیدن گرفت آسمان باز شد و من ستاره ی کوچکی را دیدم که می درخشید و چشمک می زد وقتی که پنجره ی اتاقم را گشودم دلم از شادی پر در آورد دنیائی از ستاره های کوچک و بزرگ آسمان را فرا گرفته بود و "باد ها خبر از تغییر فصل می دادنند " دستهایم را گشودم و تمام آسمان را با ستاره هایش در آغوش گرفتم صبح که از خواب بیدار شدم باران می بارید و پائیز با هزار رنگ و زیبائی دو باره باز گشته بود درها را باز کردم پنجره را گشودم و با تمامی وجود سینه ام را از هوای لطیف اولین روز پائیز پر کردم در خیابان روبروی اتاقم بچه ها به مدرسه می رفتند و من دفتر خاطرات شصت ساله ی عمرم را ورق می زدم و بدنبال گم شده ی خود می گشتم " روز اول مهر ماهی که به مدرسه رفتم " آ ه کجائید ای دوران خوش کودکی چشم هایم را بر هم نهادم و احساس کردم همراه بچه ها به مدرسه می روم مثل پرنده ای به پرواز در آمده بودم پرنده ای که از قفس رها می شود و بی محابا به سوی آسمان پرواز می کند و خود را خوشبخت می داند پائیز را عاشقانه دوست دارم که یاد آور دوران کودکی من است درود بر پائیز سلام بر مهر ماه مهر ماه - ١٣٨٩
کلمات کلیدی:
|
|
| پنجره ای به باغ شعر وادب فارسی(1) |
| ساعت ٩:٢٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ |
|
پنجره ای به باغ شعروادب فارسی(١)
ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید.....
پنجره ای به سوی باغ پربارشعروادب فارسی در ایام بهار و فرارسیدن عید نوروز می گشائیم.نسیم جان پرور بهار مشام جان را معطر می کند.روح انسان در این باغ و در این ایام به پرواز در می آید.پرندگان مهاجر به خانه بر می گردند.بلبل از شوق گل مست و غزل خوان است.بنفشه کنار جویبار پیام پیام نوروزی آورده است.از هوای سرد و زمستان طولانی خبری نیست.همه منتظرند تا بهار از راه برسد.چه میهمان عزیزی همه جا تمیز و مرتب شده -همه لباس نو پوشیده اند.بوی عطر و گلاب فضای خانه ها را آکنده است.دلها بیقراری می کنند.همه در شور ونشاط میباشند.به پیشواز بهار می رویم.در این تنهائی با دنیایی از شوق و دوست داشتن. پنجره را میگشائیم.فرخی سیستانی شاعر بهار و طبیعت به رویمان لبخند میزند.در کنار سفره ی هفت سین اودر دل طبیعت می نشینیم و فرا رسیدن بهار را به یکدیگرتبریک می گوئیم.
کلمات کلیدی:
|
|
| پنجاه سال بعد از نیما |
| ساعت ۸:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ |
|
پنجاه سال بعد از نیما
پنجاه سال ازمرگ نیمایوشیج درسیزدهم دی ماه ١٣٣٨شمسی گذشته است.نیماشاعردرد آشنای مردم کشور خود بود.شاعری که از روستا برخاست و در میان مردم زیست و برای مردم شعر گفت ودر کنار مردم در گذشت. نیما ازشهرگریزان بود.به خاطرمردمانش و برخوردشان.عاشق طبیعت ومردم روستا بود.اندامی لاغر وجسمی کوچک داشت با فکر واندیشه ای بزرگ.خیلی حساس بود.زودعصبانی می شد. بذله گووخوش ذوق بود.انسانی باتمام خصوصیات والا-بااعتقادات خاص خودش.باباور به تمام اصول انسانیت و درستی-دوراندیش- محافظه کار-مهربان-پرعاطفه.حق هیچکسی رازیرپانمیگذاشت ولی اغلب در حق او اجحاف می شد.زندگی درویش مسلکی داشت.زادگاهش یوش ومردم آنجا را خیلی دوست داشت.زمانی که دریوش بود با مردم زندگی می کرد.با آنها در کوه و دشت بر سر سفره هایشان می نشست غذا می خورد.از چای پر رنگ و جوشیده آنها که در روی اجاق های هیزمی درست شده بود می نوشید و به درد دل آنها گوش میداد و تحت تاثیر همین گفته ها قرار می گرفت و آنها را در سروده هایش می آورد.من در این نوشته ها می خواهم از سجایای اخلاقی و رفتاری نیما سخن بگویم و مقداری هم از اشعار او را برایتان بیاوم. یکی ازنزدیکان نیما مینویسد: "یک روزنزدیک غروب آفتاب وقتی که از شکار بر میگشتیم بر سردرحمام(ده)عده ای برزگررادیدیم که ازخرمن گندم بازگشته بودندودرلابلای کاههابه سختی می شدصورت خسته وعرق کرده شان رادید.بادیدن نیماسلام دادند وگله کردندازاین که یکی ازخوانین درحمام است وحمام راقوروق کرده تاکسی واردنشود.نیماکوله بارشکارش رابه من دادوباتفنگ واردحمام شد-من صدای اورامیشنیدم که فریادمیزد:همین الان می آیی بیرون یا......لحظه ای نگذشت که خان ازآنجاکه خوی نیمارامیشناخت سراسیمه نیمه عریان بیرون دوید وآنهانیمارا بوسیدندوواردحمام شدند.ازسرحمام تاخانه نیماتندراه میرفت و مدام زیرلب چیزی میگفت که من سعی داشتم بفهمم اماقدم های نیماتندتر میشدومن عقب میماندم. مردم ده همه نیما رادوست داستند اوسنگ صبور آنها بود. باور داشتند که از خودشان است همچنان که سروده بود: من از این دونان شهرستان نیم زاده ی پر درد کوهستانیم نیما به تمام معنی شاعر بود.شاعری بااحساس و عاشق. عاشق مردم کشورش.اگر می خواهید بدانید چقدر این مرد با احساس وچقدرساده وچقدرصادق است-مجموعه نامه هایش را بخوانید.دنیائی ازمهروصفاومحبت درآن موج می زند.موقعی که به عالیه همسرش بالحن عاشقانه مینویسد وزمانی که به یک دوست بازبان دوستانه درددل میکند وهنگامیکه به بحث در باره یک موضوعی از شعر یاهنر میپردازد.این همه عمق ونگرش های گوناگون در هرکسی جمع نیست ولی در نیما بود.نیما جهانبینی خاص خودش راداشت وبرای زندگی کردن سعه صدر داشت. ناملایمات بسیاری در زندگی شخصی و اداری واجتماعی خود داشت وآنها راتحمل میکرد وهنگامیکه میخواست ازفشارزندگی منفجرشود باسرودن شعر ونوشتن یادداشت های خصوصی اش خودراسبک میکرد.اومیگفت:"من برای رنج خود سعر میگویم.مایه اصلی اشعار من رنج من است."واقعا از چه چیزی رنج میکشید. از همه چیز از نزدیکان وبستگان-از دوستان وآشنایان واز برخورد با او در اداره وشهر. رفتن نیمابه روستافرارازاین رنجها وبی عدالتی ها بود وبر گشتن به شهرو زندگی در کنار شهری ها عذابی باور نکردنی.بی خود نیست که در باره ی شهر تهران در داداشتهایش نوشته است: " به این شهر تا آدم وارد میشود نیش میزنند.نیش خواندنی ها که پشت مجله اش عکس مرا با بچه گذاشته بود.نیش دوستان که می گویند:پانصد تومان به شما میرسید چون ما میخواهیم شماپولدار باشید.میگویندشمابه اداره بیائید بهتر است تا متقاعد باشید.نیش آنهائی که مرا دوست دارند.به قول هدایت بدتر از دشمن به لباس دوست ولی باید گفت که نام دشمن برآن ها نیست.از آدم تحسین هایی میکنند که لزوم ندارد و بجا نیست. باز به این شهر کثیف آمدم.این شهری که هم پدرم را بد بخت کرد وهم مرا در این سن که پیر شده ام باید اینقدر بد عاقبت باشم.مرا از دست هنرهای خویش فریاد." رنج دیگری که نیما میکشید عدم درک اندیشه هاوتفکرات او درشعرنوفارسی توسط آنهایی بود که ازوی پیروی میکردند.این دردبرای نیما کشنده تر از ناملایمات زندگی واجتماعی بود. همیشه در این باره فریادش بلند است.چون نوآوری نیما در شعر فارسی مبتنی براصولی بود که از شعر کلاسیک بر می خاست. نیما به یک بارهشعر کلاسیک فارسی را کنار نگذاشت.بسیاری از سروده های او به سبک قدیم است.او در این باره می گوید: "در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می شوند. کوتاه و بلندشدن مصرع هابنا بر هوس و فانتزی نیست.من برای بی نظمی هم یک نظمی اعتقاد دارم.هر کلمه ی من از روی قائده ی دقیق به کلمه دیگر می چسبد.شعر آزادسرودن برای من دشوار تر از غیر آن است." ولی بسیاری از شاگردان و پیروان شعری او بدون اینکه از مانیفست شعری نیما پیروی کنند-هرچه که بر قلمشان جاری میشد مینوشتند وبر آن شعر به "سبک نیمائی"نام می نهادندو نیماازاین می ترسید که این شالوده شکنی بی هدف و بیقاعده به حساب او تمام شود.اگر چه این شبهه و عاقبت اندیشی درست بود ولی پس از گذشت زمان همه ی راه ها از یکدیگر تفکیک گردید و شعر و روش نیما بعنوان ستون اصلی نوآوری و بدعت گذاری مبتنی بر اصول درست در ادبیات ما ماندگار شد و نام نیما بعنوان "پدر شعر نو فارسی"جاوید باقی ماند. می خواهم از نمونه های شعر نیما در اینجا بیاورم.نمونه ها یی متفاوت با آنچه که تا کنون دیده اید یا خوانده اید:
خریت بیچار خرک دید در آن گوشه دشت فیل آمد و آسان ز سر آب گذشت دانست چو در پی سبب جستن شد سنگینی او باعث بگذشتن شد یک روز که بار او بسی بود وزین افتاد در آب و بود غافل از این اول بارش ربود آن سیل مدید وانگه وی را فکند و در ورطه کشید گفت:ار برهم بیابم از آب مفر فیلی نکنم هم آنچنان باشم خر از بار وزین کس نجویم سودی سنگینی ذاتی است که دارد بودی
آتش جهنم برسرمنبر خود واعظ ده خلق را مسئله می آموخت صحبت آمد ز جهنم به میان که چه آتشهاخواهد افروخت تن بدکار چه ها می بیند آنکه عقبی پی دنیا بفروخت گوش داداین سخنان چوپانی غصه ای خوردوهراسی اندوخت دیدباخودسگ خودرابدکار چشم پراشک بدان واعظ دوخت گفت:آنجاکه همه میسوزند سگ من نیزچومن خواهدسوخت
یک رباعی در قول و قرار تووفا نیست تو را یا خود سرحال دل ما نیست تو را گفتا:که کجا به تو در آیم گفتم: این عذربنه کجا که جانیست تو را
کرم ابریشم در پیله تا به کی بر خویشتن تنی پرسید کرم را مرغ از فروتنی تا چند منزوی در کنج خلوتی در بسته تا بکی در محبس تنی در فکر رستنم پاسخ بداد خلوت نشته ام زین روی منحنی فرسوده جان من از بس به یک مدار بر جای مانده ام چون فطرت دنی همسال های من پروانگان شدند جستند از این قفس گشتند دیدنی یا سوخت جانشان دهقان به دیگران جزمن که زنده ام درحال جان کندنی در حبس وخلوتم تا وارهم به مرگ یا پر بر آورم بهر پریدنی اینک تورا چه شد کای مرغ خانگی کوشش نمی کنی پری نمی زنی پابنده ی چه ای وابسته ی که ای تا کی اسیری ودر حبس دشمنی
یک غزل همه شب در غم آنم که چه زاید روزم روز آید چو زدر ازغم شب در سوزم همچوصبحم نه لب از خنده جدا لیک چوشب تیرگی هابه دل غمزده می اندوزم ماجرایی نبودگفتی ازآشوب حهان نکته سربسته نهادی که شودمرموزم آتش افروز نبودم من بیمار توام سوختی خوش که نبینی زچه میافروزم مردنی نیست کزآن زندگی ای راست نشد خنده ی شمع ازآن است که من میسوزم هیچکس رانه به حالت بنهادند بجا سخن راستی این است که می آموزم فاش"نیما"مکن این نکته زکاربدونیک دست افشان نخ اوگیرکه می دوزم نکته گیران بخیلندنهان ازپس وپیش تا نبینند که گو ید نه بد آمد روزم
روانش شاد باد
کلمات کلیدی:
|
|
| بازی کودکانه |
| ساعت ٥:٢٢ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ |
|
بازی کودکانه
آتش به جان ودل بزن پروانه شو پروانه شو اندرره عشق بتان افسانه شو افسانه شو حیران میان چاره ها در وادی عشق وفنا مجنون صفت پادر هوا دیوانه شو دیوانه شو بیرون بیا از جسم وجان دوری بجو از این وآن در بزم رندان زمان پیمانه شو پیمانه شو بگشا ز پا هر سلسله در این سفر پر حوصله با همرهان قافله همخانه شو همخانه شو پر کن ز می رطل گران فارغ شو از کون ومکان درجمع مستان جهان مستانه شومستانه شو ذهن را بشو از جستجو بر بند در این گفتگو او را درون خود بجو فرزانه شو فرزانه شو سر شد فدای راه دوست هرچه رسدازاونکوست چون مقصدماجمله اوست بی چانه شو بی چانه شو چون طایر بی بال وپر بر این قفس کوبی تو سر سختی بود در این سفر مردانه شو مردانه شو آن یار بی مهر و وفا شاید کند ترک جفا در کوی او تو بی ر یا حنانه شو حنانه شو چون کودکان با خاک و گل بازی مکن آنرا بهل "فریاد"تو جز با اهل دل بیگانه شو بیگانه شو
فریاد دماوندی
کلمات کلیدی:
|
|
| یادی از شادروان استاد دکتر علی گلزاده غفوری |
| ساعت ٢:۳٥ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ |
|
یادی از روانشاد دکتر علی گلزاده غفوری چندروزپیش روانشاد استاد دکتر علی غفوری که در دهه سی خورشیدی در کیلان سکونت داشت ونقش فعالی در آموزش-راهنمائی و حتی عمران وآبادی منطقه ایفاکرد درگذشت. از کارهای عمده وی ایجادکتابخانه در مسجد جامع کیلان-مرمت وباز سازی مسجدجامع و حسینیه -ساخت آب انبار که در آن موقع نعمت بزرگی محسوب میشد-ایجاد مرکز آموزش و کلاس درس(مکتب خانه)وتدریس در آنجابود. اینجانب که سعادت کسب محضر نامبرده را داشتم دور از انصاف دیدم که از این بزرگوار یادی نکنم. استادغفوری از نویسندگان متعهد و دلسوخته بودکه به مسائل فکری مبتلا به نسل جوان در حوزه و دانشگاه عنایت داشت وسعی میکرد مشکلات فکری آنان رابانوشته های خود تا حد امکان حل کند.اوکه برآمده ازحوزه ودانشگاه و نیزازدانشگاه"سوربون"فرانسه یه اخذ درجه دکترادرحقوق نائل آمده بود-ازلحاظ وجهه علمی مقبولیت داشت و این تنهاامتیازاونبود بلکه از نظر اخلاقی-افتادگی-تواضع-نرمخوئی-بی ادعائی- دلسوختگی-احساس وظیفه ونیزدردمندی شدید دربرابرتبعیضات ناروا وتعلق خاطر وافر او به دردمندان وبیچارگان و حتی پوشش بسیار ساده لباس ونیزآرامش وصداقت ومهربانی او درگفتار چه درهنگام سخنرانی وچه دربرخوردهای عادی و جلسات معمولی به واقع او رامحبوب خاص وعام کرده بود. از خاطرات فراموش نشدنی که از او در ایام کودکی در کیلان دارم-یکی سر مشقی بود که اواولین بار برای آغاز نوشتن من برایم نوشت که یسیار جالب بود ومتفاوت با سرمشق های دیگر دیگر خاطره گم کردن پول من بود که وی پس چند سوال از من وپس از شنیدن جواب درست آن را به من داد. خاطره دیگر کار کردن ما بچه مدرسه ایها درهنگام ساختن آب انبار وپرداخت مزد به ما توسط ایشان بود.جالب توجه این بود که در آن زمان فردی در کیلان زندگی می کرد به "علی یار گنه" این فرد که کمی مشکل حواس داشت مردم او را اذیت میکردند و او حرف هیچ کس را قبول نمیکرد.ولی وقتی مرحوم غفوری با وی حرف میزد همه راگوش میکرد و انجام میداد وحاج آقا غفوری او را مثل یک انسان معمولی در ساخت آب انبار بکار گرفته بود وبه او دستمزد میداد. اینها همه درس است.خداوند روح پاک آن مرحوم را غریق رحمت کند.به باز ماندگانش و همه کسانی که ایشان را می شناسند درگذشت این انسان بزرگوار را تسلیت میگویم.
کلمات کلیدی:
|
|
| آیدا بر بالین سیاووش |
| ساعت ۱۱:۳٤ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸ |
|
آیدا بر بالین سیاووش
خبر بسیار ساده و باور نکردنی بود.در رسانه ها انعکاسی کوتاه داشت.کسی به آن توجه چندانی نکرد.درغوغای تبلیغات وترافیک گم شد و سرانجام رو به فراموشی نهاد. "سیاووش شاملو فرزند احمد شاملو شاعر معروف معاصر در ۶١ سالگی در گذشت ." بر می گردیم به چند سال قبل در سال ٧٩ که احمد شاملو درگذشت و سیاووش که فرزند ارشد او بوداز ازدواج اول و به کارهای غیر فرهنگی اشتغال داشت تمام انرژی و توان خودرا صرف این کردکه میراث پدر را تصاحب کند.میراثی که فرهنگی و ادبی بود نه مالی و اقتصادی.سال قبل هم ماجرای حراج و حکم دادگاه این رویداد را شنیدیم و بسی افسوس خوردیم و خون جگر. هر چند که خانه و جایگاه حضور دائمی شاملو در دل های مردم بود. هنوز صدای رسا وآمیخته به عشق و تکریم آیدا در گوشمان است که بنا داشت خانه ی شاملو را تبدیل به موزه کند تا هیچ یک از اسباب و وسایل او پراکنده نشود.با این حال این سیاووش شاملو بود که با سماجت و ناباوری همه می گفت: من وارث شاملو هستم وطلب ارثیه حق من است و میخواهم موزه را خودم بر پا دارم.اهل هنر و فرهنگ وآنهائی که هدایای بیشماری به شاملوداده بودند آنها را متعلق به آیدا آخرین همسر و یار یاور شاملو می دانستند. ولی همه چیزدر سکوت و سنگینی سخت گذشت و سیاووش رضایت نداد و از طریق حکم دادگاه به حراج اموال پدر اقدام کرد و سرانجام بااخذ وکالت ازبرادران وخواهرش(یعنی فرزندان شاملو) خانه ی عشق و تنهائی آیدا را از اسباب و اثاثیه خالی کرد و او راباخاطره هاوصدای "بامداد" در دهکده پردیس کرج تنها گذاشت. آیدا آن فرشته مهر و خوبی همسر و یار شاعر که مورد ستایش ومحبت شاملوبود هرگزلب به سخنی تندیاانتقاد نگشود و راضی بود که سیاووش این یادگار ها رابه غیر نسپارد و یادگاری برای شاملو بر پا دارد و تفاوتی میان خود و سیاووش برای انجام این کار نمی دید.چون آدم عاشق به چیز دیگری می اندیشد که در غوغای یک دعوای میراثی گم و فراموش نمی گردد. برگردیم به گذشته ترو ازدواج اول احمدشاملو با اشرف اسلامیه فرهنگی و معاون دبیرستان دخترانه که عمر این زندگی مشترک ٩ سال بود و حاصل آن سیاووش-سیروس-سامان و ساقی و جدائی آنهاازهم.بار دیگر در سال ١٣٣۵ و ازدواج شاملو با حایری طوسی و ماندن فرزندان شاملو چیش همسر دوم و سرانجام آغاز زندگی عاشقانه ی شاعر با آیدا سرکیسیان در سال ١٣۴٣. سیاووش که شاهدجدائی وصلت اول پدربودوبامهرمادری همسر دوم شاعرخوگرفته بوددرسالهای آخر که شاملو بیمار بود در کنار پدر بسر می برد و از سال ١٣٧٩ بنیادی برای حفظ آثار او بر پا داشته و تمام وقت خود را در این کار صرف می کرد ولی افراد سرشناس و محافل فرهنگی حق این کار را به آیدا می دادند. هر چند که در کشاکش کارهای حقوقی آیدا از دست سیاووش آزرده بود ولی بار دیگر این مادر مهربان و فداکار در اواخر عمر سیاووش دربیمارستان جم تهران بربالین اوبود و بعد از درگذشت سیاووش هم هر کاری که می توانست برای برگزاری یاد بود او انجام داد. انگار نه انگار که با سیاووش بحثی یا کدورتی داشته است.نمی دانم به این حرکت زیبا و گذشت بزرگوارانه ی این زن عاشق که با یادها و خاطره ها روزگار را سپری می کند چه باید نام نهیم؟ آری دنیامیگذرد و احمد شاملو در ٧۵ سالگی وسیاووش شاملو در۶١سالگی بااین جهان وداع می کنند و آیدا در عشق و تنهائی می ماند.فقط می توان گفت: " روزگار غریبی است نازنین "
ا
کلمات کلیدی:
|
|
| سیزده بدر جشن پایان نوروز |
| ساعت ۳:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٧ |
|
سیزده بدر جشن پایان نوروز
تقدیم به تمامی کسانیکه خود کاری انجام نمی دهند و چون دیگران انجام می دهند ناراحت می شوندوباپیام های محبت آمیز خود که نشان از شخصیت و بینش آنهاست این ناراحتی را نشان می دهند. آئین ها و مراسم عید نوروز باستانی که اغلب از اول اسفند ماه هر سال آغاز می گردند دارای سه مرحله میباشند. مرحله اول برگزاری جشن شب چهارشنبه سوری مرحله دوم برگزاری مراسم و جشن های عید نوروز و مرحله سوم برگزاری مراسم سیزده بدر که جشن پایان نوروز است. روز سیزدهم فزوردین ماه مانند شب چهارشنبه سوری دارای اهمیت خاصی است.همانطوریکه با برپائی جشن شب چهارشنبه سوری به استقبال عید نوروز می رویم با مراسم سیزده بدر نوروز را بدرقه می کنیم. ایرانیان باستان دوازده روز اول فروردین را بیاد دوازده ماه سال به جشن و شادی سپری میکردند و روز سیزدهم را به باغ و صحرا رفته وجشن پایانی عید بهار و سال نو را در طبیعت برگزار می نمودند و بدین ترتیب مراسم عید نوروز پایان می یافت و از روز چهاردهم فعالیت های کار وزندگی عادی دو باره آغاز میشد. در حال حاضر نیز این روز را همه ی افراد خانواده ها در دامن طبیعت سپری می کنند و یکی دو روز مانده به سیزده بدر خانم ها وسایل مورد نیاز برای تهیه ی غذاهای مخصوص و تنقلات روز سیزده را فراهم می سازند. در باور بسیاری از مردم ایران روز سیزده نوروز دارای نحسی خاصی است که خانواده ها باید سعی کنند گرفتار آن نشوند.بنا براین برای دوری از این نحوست همه ی افراد خانواده صبح روز سیزدهم وسایل و لوازمی را که برای برگزاری مراسم سیزده بدر تهیه کرده اند بر می دارند و هر یک به فرا خور حال خود این روز را در خارج از خانه و در محل های خوش آب و هوا و در دل طبیعت و کنار رودخانه یا محل مناسب دیگری سپری میکنند واعتقاد دارند که حداقل تا ظهر این روز به خانه بر نگردند تا نحسی آن از بین برود و گریبان گیر آنها نشود. اولین سوالی که به ذهن انسان خطور می کند این است که آیا واقعا سیزده نوروز روز نحسی است و اگر هست دلیل آن چیست ؟ آیا سیزده نوروز روز نحسی است ؟ ------------------------------------- بطور دقیق و با دلایل منطقی ریشه ی اعتقاد به نحسی سیزده نوروز مشخص نمی باشد.چون ایرانیان باستان بر خلاف اقوام دیگر عدد سیزده را نحس نمی دانستند و روز سیزده هر ماه برای آنها روزی خوب و گرامی بود. دلایلی که برای نحوست سیزده می توان بیان کرد به شرح زیر است : ١-ابوریحان بیرونی دانشمند بزرگ ایراتی در کتاب معروف خود به نام آثار الباقیه آورده است: ایرانیان باستان هر روز از ماه را به نامی می خواندند و سیزد همین روز ماه "تیر" نامیده می شود و تیر نام فرشته ای عزیز و نام ستاره ای بزرگ و نورانی و خجسته است. همچنین این اندیشمند ایرانی در جدولی که برای خوب(سعد) و بد بودن ( نحس) ایام تنظیم کرده روزسیزده نوروزرا روزی فرخنده (سعد) نامیده است. ٢- بر اساس باورهای اساطیری ایران باستان روزی که آرش کمانگیر برای تعیین مرز ایران و توران از قله ی دماوند با تمامی قدرت روحی و جسمی خود تیری رها کرد تا مرز ایران را مشخص کند روز سیزده نوروز بوده و شاید تامیدن روز سیزده بعنوان "تیر" بر اساس همین اتفاق باشد که با فرود آمدن تیر او در کنار رودخانه ی جیحون ایرانیان آن را گرامی داشتند و جشنی بر پا کردند که مراسم سیزده بدر باقی مانده از آن است. بنا براین بر اساس این چنین باورهائی در ایران باستان نمی توان عنوان کرد که عدد سیزده و سیزده بدر نحس است. نحوست سیزده از کجا آمده است ؟ --------------------------------------- در بررسی و ریشه یابی اینکه این نحوست سیزده از کجا به باورهای ایرانیان راه پیدا کرده است مدارک و شواهد مشخص ومعینی وجود ندارد ولی می توان به بعضی از حدس ها و گمان ها پرداخت که برخی از آنها به شرح زیر است: ١-ممکن است در ایام گذشته حوادث ناگواری در این روز بطور اتفاقی بوجود آمده و احتمالا تکرار هم داشته بنا براین در ذهن ها از این روز وحشت و نحوست پیدا شده است. گزارش هائی هم در این زمینه وجود دارد که در گذشته در یک چنین روزی ستاره ای دنباله ذار با زمین برخورد کرده و موجب زلزله آتش فشان و ویرانی شده است. ٢-در اساطیر نجومی ایران قدیم باور چنین بوده است که عمر جهان دوازده هزار سال است که دوازده اختر هر کدام به مدت هزار سال بر جهان حکومت خواهند کرد و در پایان دوازده هزار سال آسمان و زمین درهم خواهد ریخت. چون انسانها زندگی خود را قیاس از این باورها می پنداشتند سال را دوازده ماه می گرفتند و جشن های نوروز رانیز در دوازده روز برگزار میکردند و در این روزها به شادی می پرداختند تا آنکه در طول سال زندگی آنها به خوبی و خوشی سپری گردد. چون درپایان دوازده هزارسال جهان هستی درهم شده و به آشفتگی میرسد بنابراین پس از دوازده روز جشن نوروز یک روز را نشان از آشفتگی و در هم ریختن می پنداشتن و برای مصون ماندن از آن به دل طبیعت پناه می بردند. ٣-یکی از دلایلی که میتوان برای القای نحسی سیزده در ایران ذکرکرد این است که در باور مردم کشورهای همجوار ایران مانند روم و اعراب خرافات و اعتقادبه خوب و بد(سعد و نحس)روزهای بسیار رواج داشته است.بنا براین امکان اینکه این باورها از این مناطق به ایران رسیده باشد بعید نیست.مسیحیان اعتقاد دارند با توجه به اینکه در شام آخر مسیح سیزده نفر بر سر سفره بوده اندوبر اثرخیانت یکی از آنهااو را مصلوب کردند پس عدد سیزده نحس است وآنهاهیچ موقع سیزده نفر بر سر یک میز غذا نمی خورند. یا اینکه اسکندر مقدونی هنگامی که مجسمه ی خود را در کنار دوازده مجسمه ی خدایان گذاشت نحسی سیزده گریبان گیرش شد و به قتل رسید. همچنین درباور اعراب اعتقاد به نحوست وخرافات بسیار ریشه دار است بطوریکه آنها روز های هفته و ماه را به روز های خوب متوسط وبدتقسیم می کنند و درروزهای بد دست به کار مهمی نمی زنند چون به نظر آنهانحس است.اصطلاح قمر در عقرب نیز از همین باورها بوجود آمده است.بدیهی است پس از حمله ی اعراب به ایران و تغییر گرایش های دینی ایرانیان بسیاری از این باورها و خرافات اعراب در ایران رواج پیدا کرد و چون عدد سیزده را آنها نحس می پنداشتند بنابراین عدد سیزده و سیزده بدر بد شگون و نحس به شمار آمد. در هر حال چه سیزده و سیزده بدر نحس باشد یا نباشد در ایران از گذشته بسیار دور تا کنون رسم بر آن بوده است که در روز سیزده نوروز تمامی مردم از شهری تا روستائی و از هر طبقه و دسته از خانه بیرون آمده و یک روز را در دشت و صحرا و در دل طبیعت بسر می برند و نا بعد از ظهر آن روز به خانه های خود بر نمی گردند. چگونگی بر گزاری مراسم سیزده بدر --------------------------------------------- مراسم روز سیزده بدر با انجام رسوم و برنامه های خاص خود بر گزار می گردد.کارهائی که صورت می گیرد به اختصار به شرح زیر است: - آماده شدن برای سیزده بدر -انتخاب محل مناسب برای نشستن -شادی و بازی و مسابقه های دسته جمعی -سبزه گره زدن -به آب انداختن سبزه ی سیزده نوروز -خوردن کاهو با سکنجبین -نهار روز سیزده -پختن آش رشته در بعد از ظهر سیزده - دروغ سیزده -پایان روز سیزده بدر علاقمندان برای اطلاع بیشتر می توانند به کتبی که در آخر معرفی میشود مراجعه نمایند.ولی ذکر چند نکته ضروری است: -در رابطه با فلسفه ی سبزه گره زدن در مدارک و مستندات موجود از جمله کتب مروج الذهب مسعودی و آثار الباقیه بیرونی آمده است: مشیه و مشیانه پسر و دختر دو قلوی کیومرث اولین بشر و اولین پادشاه روی زمین در روز سیزده فروردین برای اولین بار در جهان با هم ازدواج کردند.در آن زمان چون مراسم عقد ونکاح ومحضر و ثبت ازدواج وجود نداشت.آن دو بوسیله ی گره زدن دو شاخه ی سبز روز ازدواج خود را نشانه گذاری نمودند.از آن پس دختران و پسران دم بخت هر ساله در این روز برای بستن پیمان زناشوئی نیت می کنند و سبزه ها را گره می زنند. -یکی از رسم های تفننی و طنز آمیز روز سیزده بدر تعریف خاطرات جوک و مخصوصا مطلبی دروغ است که به دروغ سیزده معروف می باشد.دراین رابطه وقتی افرادبهم میرسند موضوعی راکه اصل آن دروغ است بطور جدی برای هم تعریف می کنند و موقعی که شنونده به آن توجه می کند پس از چندی متوجه می شود که آن موضوع دروغ بوده است. مثلا ممکن است یکی بگوید که در اخبار شنیدم فرداکوه دماوند آتشفشانی می کند . وقتی که فردا میرسد و اتفاقی نمی افتد گوینده ابراز می دارد که آن گفته دروغ سیزده است. در این رابطه اروپائیان نیز در روز اول آوریل(نزدیک سیزده ) مراسمی دارند که به سیزده بدر ما بسیار نزدیک است.در چنین روزی در سال ١٩٧۶ رادیو فرانسه صبح ساعت هفت خود اعلام کرد که امروز برج ایفل فرو خواهد ریخت.مردم با شنیدن این خبر نگران و هیجان زده به محل برج رفتند ودر آنجابا اعلامیه ای روبرو شدند که این خبر دروغ اول آوریل است.
فلسفه برگزاری مراسم سیزده بدر -------------------------------------- برگزاری مراسم سیزده بدردارای آداب و رسوم خاص خود است. انجام هر یک از این مراسم توجیه اساطیری وسابقه ی ویژ ه ای دارد.از خانه خارج شدن و به صحرا و طبیعت رفتن در حقیقت پیوستن به اصل و بنیاد خلقت و بادی از "سوشیانت بزرگ " در باورهای دینی ایران قدیم است. شادیو خنده به معنی دوری ازناراحتی- بدی- اندیشه های ناجور-خود باوری و مثبت اندیشی میباشد.مهربانی و روبوسی نماد آشتی-استحکام روابط انسانی- دوری ازدشمنی و عداوت استکه این اعتقادموجب برقراری یک اجتماع سالم و همزیستی مسالمت آمیز و توام با احترام به یکدیگرمی گردد.به آب انداختن سبزه ی هفت سین در حقیقت ایثار و فدیه دادن به ایزد بانوی آب (آناهیتا)و گذشت و همیاری با یکدیگر تلقی می شود.خوردن غذا در طبیعت و تعارف کردن به دیگران نمادی از کمک به هم - تقسیم کردن آنچهکه نعمت است به همنوعان و باز بودن سفره افراد برای همه می باشد.گره زدن سبزه برای باز شدن بخت و رفع گرفتاری های زندگی تمثیلی از پیوند زن و مرد و ادامه ی نسل و زندگی در روی زمین است. بنابراین می توان بیان کرد که در هر یک از مراسم عید نو روز باستانی از چهار شنبه سوری گرفته تا مراسم اصلی ایام تحویل سال و عید نوروز و بالاخره مراسم سیزده بدر همواره این جشن ها و آئین ها در جهت بالا بردن روحیه و امید در زندگی -شادی آفرینی و هدفمند کردن حیات با انجام حرکت های اجتماعی و ایجاد همبستگی جمعی و علی النهایه ایجاد رضایت و دوستی با دیگران وزندگی کردن در کنار یکدیگر در نهایت صفا و صمیمیت ولذت بردن ازگذران عمرو شکر گزاری از نعمات خدا دادی است. واقعا چه آموزه ومراسمی بهتر از این می تواند زندگی خوب-با کیفیت مطلوب-مسالمت آمیزوآمیخته به احترام نسبت به یکدیگر برای بشر در روی زمین فراهم سازد؟ به قول لسان الغیب شاعر گرانقدرمان حافظ شیراز اگر چراغ دل رامیخواهیم دائم بر افروخته و روشن نگه داریم باید از نسیم باد نوروزی مدد بجوئیم و به صحرا برویم و غبار غم را از خود بیفشانیم واز بلبل عاشق غزل خواندن و عاشق بودن را بیاموزیم و توجه داشته باشیم که عمر کوتاه ما چند روزی بیش نیست. ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی ازاین باد ار مددخواهی چراغ دل برافروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیا موزی سخن درپرده میگویم چوگل ازغنچه بیرون آی که بیش ازپنج روزی نیست حکم میرنوروزی
سالم و شاد باشید
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : - در کیلان دماوند متولد شده ام. - دارای تحصیلات دانشگاهی در رشته های مهندسی مکانیک و دوره ی عالی مدیریت می باشم. - دارای مطالعات و تحقیقات در زبان و ادبیات فارسی و تاریخ ایران می باشم. - عضو هیئت امنا و هیئت علمی دانشگاه بوده و مدت سی سال به انجام امور صنعتی -مدیریتی-تدریس-تحقیق و تالیف پرداخته ام. -دارای متجاوز از پنجاه جلد کتاب و حدود هفتصدوپنجاه مقاله ی چاپ شده در روزنامه ها و مجلات می باشم . - عضوهیئت تحریریه وسر دبیر مجلات مختلف بوده ام. - به ادبیات فارسی و بویژه شعر علاقه ی زیادی دارم. - در فعالیت های ادبی تخلص من "فریاد دماوندی " است. - استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر مآخذ و نام نویسنده آزاد است. پروفایل مدیر : حسن گل محمدی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |


